اللهم عجل لولیک الفرج




گفتم خیلی خستم گفت بگویید

اللهم عجل لولیک الفرج

گفتم آخه تا به کی ؟ گفت بگویید

اللهم عجل لولیک الفرج

گفتم فقط تشنه یک نگاه گفت بگویید

اللهم عجل لولیک الفرج

گفتم می دونم که لیاقت ندارم باز گفت بگویید

اللهم عجل لولیک الفرج

گفتم باز شد جمعه و تو نیامدی گفت بگو یید

اللهم عجل لولیک الفرج

گفتم آقا جون دیگه وقت ندارم گفت بگویید تا آخرین نفس

اللهم عجل لولیک الفرج

گفتم نیایش تا به کی برای دیدارت گفت بگویید مکرر

اللهم عجل لولیک الفرج
.
.
.
اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم عجل لولیک الفرج

/ 34 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگین شهدای قائم شهر

ای دوست، ببین حال دل زار مرا وین جانِ بلا دیده بیمار مرا تا کی درِ وصلِ خود به رویم بندی؟ جانا، مپسند دیگر آزار مرا

نگین شهدای قائم شهر

گره از زلف خم اندر خم دلبر، وا شد زاهد پیر چو عشّاق جوان رسوا شد قطره باده ز جام کرمت نوشیدم جانم از موج غمت، همقدم دریا شد قصه دوست رها کن که در اندیشه او آتشی ریخت به جانم که روان فرسا شد مژده وصل به رندان خرابات رسید ناگهان غلغله و رقص و طرب بر پا شد آتشی را که ز عشقش، به دل و جانم زد جانم از خویش گذر کرد و خلیل آسا شد

نگین شهدای قائم شهر

ناله زد دوست که راز دل او پیدا شد پیش رندان خرابات چسان رسوا شد خواستم راز دلم پیش خودم باشد و بس در میخانه گشودند و چنین غوغا شد سر خُم را بگشایید که یار آمده است مژده ای میکده، عیش ازلی بر پا شد سر زلف تو بنازم که به افشاندن آن ذرّه خورشید شد و قطره همی دریا شد لب گشودی و ز می گفتی و میخواره شدی پیش ساقی، همه اسرار جهان افشا شد گویی از کوچه میخانه گذر کرده، مسیح که به درگاه خداوند بلند آوا شد معجز عشق ندانی تو، زلیخا داند که برش یوسف محبوب، چنان زیبا شد

نگین شهدای قائم شهر

بهار آمد و گلزار، نور باران شد چمن ز عشق رُخ یار، لاله افشان شد سرود عشق ز مرغان بوستان بشنو! جمال یار ز گلبرگِ سبز، تابان شد ندا به ساقی سرمستِ گلعذار رسید که طرْف دشت چو رُخسار سرخِ مستان شد به غنچه گوی که از روی خویش، پرده فکن که مرغ دل ز فراق رُخت، پریشان شد ز حال قلبِ جفا دیده ام، مپرس، مپرس چو ابر از غم دلدار، اشک ریزان شد

نگین شهدای قائم شهر

بهار آمد که غم از جان برد، غم در دل افزون شد چه گویم کز غم آن سروِ خندان، جان و دل خون شد گروه عاشقان بستند محملها و وارستند تو دانی حال ما واماندگان در این میان چون شد گل از هجران بلبل، بلبل از دوریّ گل، هر دم به طرْف گلستان هر یک، به عشق خویش مفتون شد حجاب از چهره دلدار ما، باد صبا بگرفت چو من هر کس بر او یک دم نظر افکند، مجنون شد بهار آمد، ز گلشن برد زردیها و سردیها به یُمن خور، گلستان سبز و بستان گرم و گلگون شد بهار آمد، بهار آمد، بهار گل‏عذار آمد به میخواران عاشق گو: خمار از صحنه بیرون شد

نگین شهدای قائم شهر

چه شد که امشب از اینجا گذارگاه تو شد مگر که آه من خسته، خضر راه تو شد؟ بساط چون تو سلیمان و کلبه درویش نعوذ باللّه، گویی ز اشتباه تو شد کنون که آمدی و با چو من صفا کردی بساط فقر چو کاخ شه از پناه تو شد شبی که ظلمتش از دود آه من، بُد بیش چو روز، روشن از نور روی ماه تو شد بگو به شیخ که امشب بهشت موعود است نصیب من به عیان، خواه یا نخواه تو شد تو شاه انجمنِ حُسن و هندی بیدل هر آنچه هست ز جان، خاک بارگاه تو شد

نگین شهدای قائم شهر

پیری رسید و عهد جوانی تباه شد ایّام زندگی، همه صرف گناه شد بیراهه رفته پشت به مقصد، همی روم عمری دراز، صرف در این کوره راه شد وارستگان، به دوست پناهنده گشته‏اند وابسته‏ای چو من به جهان، بی پناه شد خودخواهی است و خودسری و خودپسندی است حاصل ز عمرِ آنکه خودش، قبله‏گاه شد دلدادگان، که روی سفیدند پیش یار رنج مرا ندیده که رویم سیاه شد افسوس بر گذشته، بر آینده صد فسوس آن را که بسته در رسن مال و جاه شد از نورْ رو به ظلمتم؛ ای دوست، دست گیر آن را که رو سیه به سراشیب چاه شد

نگین شهدای قائم شهر

گر تو آدم‏زاده هستی عَلّم اَلاَسما چه شد؟ قابَ قَوْسینت کجا رفته است؟ اَوْاَدْنی چه شد؟ بر فراز دار، فریاد اَنَا الحق می‏زنی مدّعیِ حق طلب، اِنیّت و اِنّا چه شد؟ صوفی صافی اگر هستی، بکن این خرقه را دم زدن از خویشتن با بوق و با کرنا چه شد؟ زهد مفروش ای قلندر، آبروی خود مریز زاهد ار هستی تو، پس اقبال بر دنیا چه شد؟ این عبادتها که ما کردیم، خوبش کاسبی‏است دعوی اخلاص با این خود پرستیها چه شد؟ مرشد از دعوت به سوی خویشتن، بردار دست لا الهت را شنیدستم؛ ولی الاّ چه شد؟ ماعر بیمایه، بشکن خامه آلوده‏ات کم دل‏آزاری نما، پس از خدا پروا چه شد؟

نگین شهدای قائم شهر

خار در پیراهن فرزانه می‌ریزیم ما گل به دامن بر سر دیوانه می‌ریزیم ما قطره گوهر می‌شود در دامن بحر کرم آبروی خویش در میخانه می‌ریزیم ما در خطرگاه جهان فکر اقامت می‌کنیم در گذار سیل، رنگ خانه می‌ریزیم ما در دل ما شکوهٔ خونین نمی‌گردد گره هر چه در شیشه است، در پیمانه می‌ریزیم ما انتظار قتل، نامردی است در آیین عشق خون خود چون کوهکن مردانه می‌ریزیم ما هر چه نتوانیم با خود برد ازین عبرت‌سرا هست تا فرصت، برون از خانه می‌ریزیم ما در حریم زلف اگر نگشاید از ما هیچ کار آبی از مژگان به دست شانه می‌ریزیم ما