اللهم عجل لولیک الفرج
 
روی خط بیداری اسلامی در عصر آخرالزمان

زندگینامه سعید بن عبدالله حنفی

از میان هفتاد و دو تن شهید حادثه عاشورا، اجمالا بر زندگی تعداد اندکی از آنها می توان دست یافت. تعجبی هم ندارد، زیراتاریخ نویسانی که گاه در زندگی برخی از افراد که هیچ نقطه روشنی در زندگی ندارند آن قدر سخن پراکنی کرده اند، نسبت به برخی دیگر با داشتن آن همه سوابق درخشان به قدری بی مهری کرده اند که حتی از ذکر نامشان هم خود داری نموده اند.

شخصی مانند «سعیدبن عبدالله حنفی » که از بزرگان شیعه اهل بیت در کوفه و یکی از شجاعان عرب بوده و فردی ممتاز از نظرعبادت و تهجد و زهد و تقوا به شمار می رود، چرا از او و امثال او غفلت شده است ; شخصیتی که آن همه در کوفه و کربلا حماسه آفرید و مردانه در راه هدفی مقدس به شرف شهادت نائل آمد وبهترین درس را برای چگونه زیستن به آیندگان تقدیم کرد؟!

اینک، ما بر آن شدیم که در این نوشتار کوتاه خواننده محترم را با گوشه ای از زندگی این مرد و نقش او در حوادث کوفه و کربلاآشنا سازیم، اگر چه به علتی که ذکرشد، اطلاع دقیقی از شرح زندگی او در دست نداریم.

نقش سعید در حوادث کوفه:

ظلم بیش از حد حکومت بنی امیه بر مسلمانان به ویژه بر مردم کوفه، آنها را وادار به واکنش سختی در برابر یزید و کارگزارانش کرد. سعید هم از همان ابتدا با قرار گرفتن در صف مخالفین، بادیگر انقلابیون کوفه همکاری صمیمانه ای داشت. بدین جهت گام های مهمی در جهت رشد حرکت مردمی و دعوت از حضرت ابی عبدالله علیه السلام برداشت.

آخرین پیک مردم کوفه به امام حسین علیه السلام:

از زمانی که مردم کوفه بر آن شدند که از فرزند رسول خدا،حضرت ابی عبدالله الحسین علیه السلام رسما دعوت نمایند ونامه های فراوان با گروه ها و پیک های متعدد به خدمت آن حضرت فرستادند، سعید بن عبدالله حنفی بود که به خدمت امام علیه السلام رفت و نامه دعوت عده ای از مردم کوفه را به همراه خودبرد.

گفتگوی امام علیه السلام و سعید:

امام نخست از سعید بن عبدالله پرسیدند که نویسندگان نامه چه کسانی هستند. سعید و همراهش «هانی بن هانی السبیعی » گفتند:

«یابن رسول الله، دعوت کنندگان «شبث بن ربعی التمیمی » ;«حجار بن ابجر العجلی » ، «یزیدبن حارث بن یزید الشیبانی » ، «یزید بن الحارث بن رویم » ، «عزره(عروه)بن قیس الاحمسی » ،«عمرو بن الحجاج الزبیدی » و «محمدبن عمر بن عطارد بن حاجب التمیمی » می باشند. »

آنگاه امام نامه ها را قرائت فرمود و از نمایندگان و رسولان،در باره اوضاع مردم کوفه سوالاتی کرد و آنها هم اطلاعات خود رابه حضرت گزارش کردند.

سپس حضرت از جای برخاسته و بین رکن و مقام، دو رکعت نمازگزارده و از پروردگار متعال طلب خیر کرد و پس از آن، «مسلم بن عقیل » را فرا خواند و از حقیقت حال و وضعیت مردم کوفه وی راآگاه ساخت.

سعید پیک امام حسین علیه السلام:

با شنیدن آخرین گزارشات از سعید و تصمیم بر اعزام نماینده جهت بیعت گرفتن از مردم، حضرت نخست نامه ای نوشته و به همراه هانی بن هانی و سعید بن عبدالله حنفی برای مردم کوفه فرستادند.

امام در این نامه چنین نگاشتند: «بسم الله الرحمن الرحیم. ازحسین بن علی به گروه مسلمانان و مومنان. اما بعد، بدرستی که هانی و سعید نامه های شما را برایم آوردند، و این دو نفر آخرین گروه از فرستادگان شما به نزد من بودند، و بر آنچه که همگان برای من نوشتید آگاهی یافتم.

خواست بیشتر شما این بود که امام و رهبری نداریم، به زودی به سوی ما بیا، شاید خداوند ما را به برکت تو برحق و هدایت جمع گرداند. اینک برادر و پسر عم و مورد ثقه و اعتماد اهل بیت خودم را به سوی شما فرستادم. به او دستور داده ام مرا در جریان رای ونظرتان قرار دهد...»

سومین سخنران در جمع بیعت کنندگان:

با آمدن سعید بن عبدالله و دیگر هیئت ها به کوفه و بازگویی مشاهداتشان از امام حسین برای یکدیگر، عشق او و سایر انقلابیون به امام زیادتر گردید و لذا از این که دانستند امام به ندای آنها پاسخ مثبت داده و نماینده ای را گسیل می دارد اشک شوق ریختند و در انتظار نماینده آن حضرت لحظه شماری می کردند تااینکه مسلم بن عقیل وارد کوفه گردید و در خانه مختار ثقفی مستقر شد.

مردم کوفه گروه گروه به دیدار مسلم رفته و بیعت می کردند وبرخی دیگر جهت تایید حرکت مسلم و اظهار وفاداری به ابی عبدالله سخنان شیرین و دلنشینی در این دیدارها ایراد می نمودندکه سعید سومین نفری بود که به هنگام ورود مسلم به کوفه از جابرخاست و پس از خوش آمد گویی به آن حضرت سخنان پر شوری بیان کرد.

سعید بن عبدالله پس از بیانات «عابس بن ابی شبیب شاکری » و«حبیب بن مظاهر اسدی » سوگند یادکرد که خود را آماده یاری ابی عبدالله کرده و جانش را فدای او خواهدکرد.

بار دیگر سفر به سوی محبوب:

مراتب عشق سعید به امام و محبوب خودش بگونه ای بود که دو باروی را به سوی محبوب و معشوقش از کوفه به مکه کشانید، ولی سعیدنه از دوری راه رنجید و نه از خستگی سفر و دوری زن و فرزند وفاصله گرفتن از کار و زندگی روزمره نالید.

سعید دو نوبت به خدمت ابی عبدالله شتافت و در نوبت دوم نامه حضرت مسلم بن عقیل را که در آن به تشریح احوال و اوضاع اهل کوفه پرداخته بود، همراه خود به مکه برد. سعید هم چنان در مکه بود تا به همراه ابی عبدالله علیه السلام به کربلا آمد و به شهادت رسید.

جالب این است که اگر مجموع آن روزها را حساب کنیم، چیزی درحدود شش ماه خواهد شد که این مرد بزرگ و انقلابی، به عشق امام ورهبرش در دشت و بیابان در رفت و آمد بود تا اینکه به مقصود ومراد خود که فوز عظیم شهادت در رکاب ولی الله الاعظم، کعبه دل ها، حضرت امام حسین علیه السلام بود رسید.

نقش سعید در کربلا:

از عملکرد سعید و نقش او در حوادث کوفه روشن است که در کربلاچه کرده و چه حماسه ای آفریده و در این راستا چه درسی به آیندگان داده است. کاری که سعید در کربلا در دفاع از امام ورهبرش انجام داد، شاید در تاریخ عالم نمونه و نظیری نداشته باشد.

سخنان سعید در شب عاشورا:

و در شب عاشورا به هنگامی که امام خطبه خواند و از یارانش خواست تا از تاریکی شب جهت رفتن استفاده کنند، دومین نفر ازاصحاب که از جای برخاست و در تایید مواضع بحق امام سخن گفت وشوری به پا کرد، سعید بن عبدالله حنفی بود.

وی چنین گفت:

«به خدا قسم، هرگز تو را تنها نمی گذاریم و رهایت نمی کنیم تاخداوند بداند که ما حرمت پیامبر را در تو حفظ کردیم! به خداسوگند، اگر می دانستم که کشته می شوم، سپس زنده شده و بار دیگرزنده زنده سوزانده می شوم و خاکسترم را بر باد می دهند و این کارهفتاد مرتبه در باره من انجام می شود، هرگز دست از تو برنمی داشتم تا اینکه در راه تو به آرزوی خود برسم! چه گونه چنین نکنم در حالی که این، یک مرگ بیشتر نیست و پس از آن کرامتی است که هرگز پایان ندارد.»

دقت در فرمایشات این عارف بزرگوار، این درس را به ما می دهدکه سعید چه یقین بالایی را نسبت به راهش کسب کرده بود که سه مرتبه سوگند یاد می کند و این گونه در جمع یاران امام حسین درمحضر ابی عبدالله سخن می گوید که حاضر است هفتاد مرتبه کشته وسوزانده شود اما دست از امامش برندارد.

سعید در روز عاشورا

عاشورا، روزی بود که می بایست سعید به تمام گفته های پیشین خودجامه عمل بپوشاند و به آیندگان ثابت کند که آنچه را گفتیم بدان عمل کردیم و یک قدم از مواضع خود عقب نشینی ننمودیم!

آری، او در روز عاشورا کاری کرد که موجب رضایت امام خویش بود; کاری که از بسیاری انسان ها هرگز ساخته نیست زیرا نه جرات آن را دارند و نه تحملش را.

سینه سعید سپر امام:

با اینکه امام حسین علیه السلام در اول ظهر روز عاشوراجهت ادای نماز پیشنهاد آتش بس موقت به دشمن دادند، اما دشمن آن را نپذیرفت. امام حسین علیه السلام بدون توجه به حملات لشکر«عمر سعد» به نماز ایستاد و به دو تن از یاران به نام های سعید بن عبدالله و «عمروبن قرظه الانصاری » دستور داد تا درپیش روی آن حضرت قرار گیرند.

سید در لهوف می نویسد: «هنگامی که وقت نماز ظهر رسید، امام علیه السلام به زهیر بن قین و سعید بن عبدالله حنفی دستور دادتا به همراه نیمی از یاران باقی مانده در مقابل او قرار گیرندتا به همراه نیم دیگر از یاران نماز بخواند. در حال نماز خوف تیری از طرف دشمن به حضرت نشانه رفت، این جا بود که سعید بن عبدالله پیش رفته، سینه خود را سپر امام علیه السلام قرارداد و پیوسته بر این حال بود تا از شدت جراحات بر زمین افتاد...»

آیا سعید جنگید یا فقط...؟

در اینکه آیا سعید بن عبدالله در کربلا جنگید یا اینکه فقط درظهر عاشورا پیشاپیش امام قرار گرفته و آن قدر تیرباران شد تابه شهادت رسید دو نظریه وجود دارد. بیشتر بر این عقیده هستندکه سعید در ظهر عاشورا به دستور امام پیشاپیش آن حضرت بود و براثر شدت جراحات وارده به زمین افتاد. البته ناگفته نماند که این نظر با جنگیدن سعید بن عبدالله هیچ منافاتی ندارد زیرا وی،هم در حمله صبح عاشورا شرکت داشته و هم در میمنه یا میسره سپاه حضرت به جنگ با دشمن پرداخته است.

ثانیا از نقل سید در لهوف برمی آید که سعید در زمانی که سینه خود را سپر امام حسین علیه السلام قرار داده بود، با شمشیربه جنگ دشمن هم رفته بود، زیرا علاوه بر آن سیزده تیری که هنگام نماز بر او فرود آمد آثار نیزه و شمشیر نیز بر بدن شریفش فراوان دیده می شد.

نظر دوم آن است که سعید همانند دیگر یاران پس از اجازه نبرداز امام خویش راهی میدان شده و پس از نبردی بی امان بر زمین افتاده و به شهادت رسید. محتمل است این نظر را مرحوم مجلسی به نقل از «محمدبن ابی طالب » آورده باشد.

وی می نویسد: «سپس سعیدبن عبدالله حنفی به میدان رفت در حالی که این رجز را می خواند:

به پیش ای حسین که امروز به ملاقات احمد مختار خواهی رفت، هم چنین به دیدار وصیش علی و صاحب مشورت خواهی رفت... و جنگید تاکشته شد.»

هم چنین با نقل علامه مجلسی می سازد که در روز عاشورا امام ویارانش نماز را به صورت فرادی و آن هم به وسیله ایماء و اشاره خواندند.

اما «بلاذری » نظرش این است که پس از انجام فریضه ظهر، دشمن شدیدترین حملات خود را به امام و یارانش آغاز کرد و سعی داشت تاخود را به ابی عبدالله برساند. در این جا بود که سعید بن عبدالله خود را سپر امام قرار داد و آن قدر جنگید تا بر زمین افتاد.

بدین ترتیب، به هر یک از دو نظر که معتقد باشیم معلوم است که سعید هم با دشمنان خدا جنگیده و هم آن فداکاری بی نظیر را ازخود به یادگار گذاشته است اضافه بر این که اگر یاران امام ازآن حضرت اجازه رفتن به میدان نبرد می گرفتند، خود امام به سعیدامر فرمود که چنین کاری کند.

آیا این انتخاب دلیل بر این نمی باشد که حضرت امام حسین علیه السلام می دانستند که سعید قادر بر انجام چنین ماموریتی است و به همین جهت از بین یاران باقی مانده او را انتخاب فرمودند؟

پرده برداری طبری از عمق فداکاری سعید:

طبری در تاریخ می نویسد:

«در پایان نماز خوفی که امام حسین علیه السلام در اول ظهر عاشورا خواند، درگیری سختی پیش آمد و زمانی که دشمن خود رابه امام حسین علیه السلام رساند، سعید حنفی پیش روی امام قرار گرفت و خود را هدف تیرهای دشمنان قرار داد.

سپاه عمر سعد از چپ و راست به سوی امام تیراندازی می کردند وسعید گاهی با صورت، گاهی با سینه، گاهی به دو دست و گاهی هم به پهلوی خود پذیرای تیرها می شد بگونه ای که حتی یک تیر هم به امام اصابت نکرد تا این که به زمین افتاد...» .

آخرین مناجات با پروردگار:

سعید که بر اثر کثرت جراحات وارده به زمین افتاده بود، پیش از آن که آخرین دیدار را با امام داشته باشد، نخست با همان حالت ضعف شدید و بدن خون آلود، پروردگار خویش را مخاطب قرارداده و گفت: «خدایا، به این مردم لعنت و عذاب بفرست، مانندعذابی که بر قوم عاد و ثمود فرستادی و سلام مرا به پیامبرت برسان و از این درد و رنجی که به من رسیده است او را مطلع بگردان، زیرا هدف من از این جانبازی و تحمل آن همه درد و رنج،رسیدن به اجر و پاداش تو از راه یاری نمودن به پیامبر تواست.»

آخرین گفتگوی سیعد با امام حسین علیه السلام :

سعید که آخرین لحظات عمر خویش را سپری می کرد و در انتظارپرکشیدن به سوی معبود خویش بود که یک مرتبه احساس کرد امام ومحبوبش بالای سر او ایستاده است. با این که سعید در شب عاشورابه اشاره امام، جای خود را در بهشت دیده بود اما در آخرین لحظات چشم خود را باز کرد و بار دیگر امام را مخاطب قرار دادتا از دو لب او بشنود که عملش مورد قبول حجت خدا قرار گرفته است یا نه، لذا گفت: «اوفیت یابن رسول الله » ای فرزند رسول خدا، آیا وفا کردم؟ امام پاسخ دادند: «نعم انت امامی فی الجنه » آری. تو وظیفه اسلامی و انسانی خود را به خوبی انجام دادی و تو پیشاپیش من در بهشت برین هستی.

سعید در منظر مهدی آل محمد علیه السلام

دویست سال از حادثه عاشورا و از شهادت سعید بن عبدالله حنفی می گذشت و همواره کار او مورد تقدیر و تشویق معصومین علیهم السلام بود تا اینکه مورد تقدیر حضرت بقیه الله نیز قرار گرفت.

چنانچه در زیارت ناحیه آمده است حضرت پس از سلام به سعید واشاره به گفتار وی در شب عاشورا، در باره اش چنین می فرماید:

«این تویی که به آرزوی خود رسیدی و امامت را مواساه و یاری دادی و از خداوند کرامت را در دار اقامت دریافت کردی. خداوندما را با شما در زمره شهدا محشور بگرداند و در اعلی علیین همراهی و همنشینی شما را به ما روزی دهد!»

درود فراوان و بی پایان خداوند بر تو باد ای سعید و رحمه الله و برکاته.

منبع: حوزه نت



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٥/٦/٢٠ توسط فرزانه حبوطی

زندگینامه مسلم بن عوسجه اسدی کوفی

طلیعه

از درخشان ترین ستارگان آسمان حماسه جاودان کربلا، صحابی بزرگوار رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و یار دیرین علی7 مسلم بن عوسجة بن سعد بن ثعلبة بن دردان بن اسد بن خزیمه اسدی است. در عظمت شخصیت این مرد جلیل القدر همین بس که نام و یادش، زینت بخش زیارت ناحیه مقدسه و دعای رجبیه است.

از برخی روایات معلوم می شود که همسر و فرزندان مسلم بن عوسجه نیز در حماسه کربلا حضور داشته اند. مورخان می گویند: خلف بن مسلم بن عوسجه، فرزند رشید او است که در صحنه عاشورا در کنار پدر بزرگوارش حضور داشت و در رکاب امام حسین(علیه السلام) به شهادت رسید . آنچه در برخی از گزارش ها آمده که جوانی از خیمه ها بیرون آمد تا امام حسین(علیه السلام) را یاری کند و مادرش نیز در پی او بود، همان پسر مسلم بن عوسجه و همسرش است. 1

زمسلم یکی پاک گوهر پسر

عَلَم در شجاعت بسان پدر

نام مسلم بن عوسجه در تمام منابع عاشورایی بدون استثنا به چشم می خورد. او اولین شهید عاشورا در میان یاران امام حسین(علیه السلام) است که در حمله اول شهید شدند. وی مردی شب زنده دار و اهل عبادت بود که در مسجد کوفه در کنار ستونی همواره به عبادت و راز و نیاز و مناجات می پرداخت.2

مسلم از محدثان اسلامی است که شعبی، روایات او را نقل کرده است. مسلم بن عقیل، مورد حمایت و یاری مسلم بن عوسجه در کوفه بود و برایش وجوهات و سلاح تهیه می کرد و به نفع امام حسین(علیه السلام) بیعت می گرفت. پسر عوسجه از شخصیت های نامدار و ممتاز کوفه به شمار می رفت.3

مسلم نیز به امام حسین(علیه السلام) نامه دعوت نوشت، اما بر خلاف بسیاری از همشهریانش که پیمان شکستند، او به عهد خود وفادار ماند و به همراه خانواده اش تا آخرین نفس در دفاع از امام پایداری کرد. 4

زمینه سازی برای قیام حسینی

مسلم بن عقیل به فرمان امام وارد کوفه شد و طبق برخی نقل ها، اول به خانه مسلم بن عوسجه رفت. مردم کوفه در آنجا به دیدارش می رفتند و بیعت خود را با امام حسین(علیه السلام) ابراز می داشتند. آنان سوگند یاد می کردند که تا آخرین قطره خونشان با مال و جانشان از امام دفاع کنند. این خبر به امام در مکه رسید و آن حضرت به سوی کوفه حرکت کرد. مسلم بن عوسجه در همه این مراحل نقش مهمی ایفا می کرد .5

مسلم بن عقیل برای نظم بخشیدن به یاران خود، فرماندهانی را برگزید و عبدالله بن عزیز را برای قبیله کنده، مسلم بن عوسجه را برای قبیله مذحج و ابو ثمامه صیداوی را برای بنی تمیم و همدان تعیین کرد.6

تا زمان آمدن ابن زیاد به کوفه، کارها به خوبی پیش می رفت. حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه با تمام وجود برای امام(علیه السلام) از مردم کوفه بیعت می گرفتند. وقتی ابن زیاد با حیله وارد کوفه شد، بی رحمانه تمام انسان های مؤثر را قلع و قمع کرد و رؤسای قبایل را کشت و یا حبس کرد. دیگر فرماندهان و افراد تاثیرگذار و متنفذ را هم اهالی قبایل، مخفی کردند. در آن هنگام شیعیان عاشق در پی راهی بودند که خود را به امام برسانند و مخفیانه به سوی قافله حسینی حرکت کنند. مسلم بن عوسجه نیز یکی از آنها بود .7

هنگامی که مسلم بن عقیل ناچار شد اقدامات خود را مخفیانه در کوفه انجام دهد، مسلم بن عوسجه باز هم با تمام وجود در خدمت مسلم بن عقیل قرار گرفت. او همچنان اقدامات لازم از قبیل دریافت وجوهات و تهیه سلاح و جذب نیرو را برای قیام دوباره مسلم انجام می داد.

ماجرای جاسوس

ابن زیاد یکی از غلامان خود به نام معقل را مأمور کرد تا سه هزار درهم بگیرد و یاران مسلم را پیدا کند . معقل خود را به صورت شیعیان درآورد و در جستجوی یاران مسلم به مسجد بزرگ کوفه آمد. او بر اساس اطلاعاتی که قبلاً دریافت کرده بود، نزد مسلم بن عوسجه رفت که در حال نماز بود. بعد از تمام شدن نمازِ مسلم، جاسوس ابن زیاد به او گفت: ای بنده خدا! من از اهل شام هستم و خداوند نعمت دوستی خاندان و اهل بیت پیامبر و دوستی دوستانشان را به من ارزانی داشته است. او این سخنان را می گفت و به دروغ گریه می کرد.

سپس گفت: من سه هزار درهم دارم و می خواهم مردی از ایشان را دیدار کنم. شنیده ام که نماینده ای از طرف پسر دختر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به این شهر آمده است و از مردم برای امام بیعت می گیرد. من پرس و جو کردم، تو را به من نشان دادند که مرا راهنمایی کنی. از تو تقاضا دارم این پول را از من بگیری و مرا نزد آن مرد ببری؛ زیرا من از برادران تو و مورد وثوق و اطمینان هستم و اگر می خواهی، قبل از دیدار برای او بیعت بگیر!

مسلم بن عوسجه گفت: من دوست ندارم که مردم در این زمینه چیزی بدانند و به گوش این مرد سرکش برسانند. معقل پذیرفت و باز درخواست بیعت کرد.

مسلم از او بیعت گرفت و پیمان های محکمی با او بست که خیر اندیشی کند و تمام مسائل را پنهان دارد. سپس به معقل گفت: چند روزی به خانه من بیا تا بتوانم برای تو اجازه دیدار بگیرم. بالأخره مسلم بن عوسجه با اینکه تمام احتیاطات لازم را به عمل آورده بود، نتوانست آن جاسوس را بشناسد و او را به حضور مسلم آورد و برایش بیعت گرفت. مسلم به ابوثمامه صائدی دستور داد تا پول را از او بگیرد. معقل چند روزی مرتب به مخفیگاه مسلم رفت و آمد کرد و تمام اطلاعات مورد نیاز ابن زیاد را برایش گزارش داد.8

حرکت به کربلا

مسلم بن عوسجه بعد از شهادت حضرت مسلم، همچنان مخفیانه می زیست؛ تا اینکه خبر ورود امام(علیه السلام) به کربلا در میان مردم کوفه منتشر شد. حبیب بن مظاهر از خانه بیرون آمد. مسلم بن عوسجه را بر در مغازه عطاری دید که ایستاده. حبیب پرسید: برای چه ایستاده ای؟ گفت: می خواهم حنا بخرم و خضاب کنم! حبیب گفت: مگر نمی دانی که امام حسین(علیه السلام) وارد کربلا شده، بشتاب تا خود را به آن حضرت برسانیم و او را یاری کنیم.

مسلم بن عوسجه با شنیدن این خبر سر از پا نشناخت. بدون درنگ آماده سفر کربلا شد و به همراه حبیب بن مظاهر به سرعت به قافله حسینی پیوست.9

اسوه اخلاص

امام سجاد(علیه السلام) در گزارشی از ماجرای شب عاشورا می فرماید: آن شب من بیمار و بستری بودم. پدر بزرگوارم اصحاب خود را جمع و برای آنان سخنرانی کرد. من هم برای اینکه گفتار امام را بهتر بشنوم، به امام نزدیک شدم. شنیدم که می فرمود: «أثْنِی عَلَی اللَّهِ، أحْسَنَ الثَّنَاءِ وَ أحْمَدُهُ عَلَی السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ اللَّهُمَّ إِنِّی أحْمَدُک عَلَی أنْ أَکرَمْتَنَا بِالنُّبُوَّةِ وَ عَلَّمْتَنَا الْقُرْآنَ وَ فَقَّهْتَنَا فِی الدِّینِ وَ جَعَلْتَ لَنَا أسْمَاعاً وَ أبْصَاراً وَ أفْئِدَةً فَاجْعَلْنَا مِنَ الشَّاکرِینَ أمَّا بَعْدُ فَإِنِّی لا أعْلَمُ أصْحَاباً أوْفَی وَ لا خَیراً مِنْ أصْحَابِی وَ لا أهْلَ بَیتٍ أبَرَّ وَ أوْصَلَ مِنْ أهْلِ بَیتِی فَجَزَاکمُ اللَّهُ عَنِّی خَیراً ألا وَ إِنِّی لأظُنُّ یوْماً لَنَا مِنْ هَؤُلَاءِ ألا وَ إِنِّی قَدْ أذِنْتُ لَکمْ فَانْطَلِقُوا جَمِیعاً فِی حِلٍّ لَیسَ عَلَیکمْ حَرَجٌ مِنِّی وَ لا ذِمَامٌ هَذَا اللَّیلُ قَدْ غَشِیکمُ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلاً؛ خداوند متعال را به بهترین وجه ثنا می گویم و در حال سختی و آسایش شکرگزار درگاهش هستم. خداوندا! من تو را سپاس می گویم بر آنکه ما خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را با نبوت، کرامت بخشیدی و به ما قرآن آموختی و به احکام دین آگاهمان ساختی و برای ما گوش ها و چشم ها و دل هایی عنایت کردی. پس ما را از بندگان شکرگزار خود قرار ده.

اما بعد: همانا من اصحابی وفادار تر و بهتر از یاران خود و اهل بیتی نیکوکارتر و مهربان تر از خاندان خود سراغ ندارم. خداوند متعال به شما پاداش نیک عطا فرماید. آگاه باشید که من سرانجام کارمان را با این گروه می دانم. بدانید که من به همه شما اجازه دادم و همه شما را در انتخاب راه آزاد گذاشتم. هیچ گونه بیعتی و زحمتی از طرف من برای شما نیست. این شب را که همانند پوششی شما را فرا گرفته، به عنوان شتری راهوار برای خود بگیرید و بروید».

در آن هنگامِ حسّاس، یاران امام هر یک با عبارتی احساسات و عشق و علاقه خود را به امام(علیه السلام) ابراز کردند و بر عهد خود دوباره پای فشردند. بعد از جوانان بنی هاشم، مسلم بن عوسجه اولین کسی بود که بلند شد و سخنانی سرشار از عشق به خدا و اهل بیت:، بیان کرد و اظهار داشت:

«أنَحْنُ نُخَلِّی عَنْک وَ بِمَا نَعْتَذِرُ إِلَی اللَّهِ فِی أدَاءِ حَقِّک لا وَ اللَّهِ حَتَّی أطْعَنَ فِی صُدُورِهِمْ بِرُمْحِی وَ أضْرِبَهُمْ بِسَیفِی مَا ثَبَتَ قَائِمُهُ فِی یدِی وَ لَوْ لَمْ یکنْ مَعِی سِلَاحٌ أقَاتِلُهُمْ بِهِ لَقَذَفْتُهُمْ بِالْحِجَارَةِ وَ اللَّهِ لَا نُخَلِّیک حَتَّی یعْلَمَ اللَّهُ أنَّا قَدْ حَفِظْنَا غَیبَةَ رَسُولِ اللَّهِ فِیک أمَا وَ اللَّهِ لَوْ عَلِمْتُ أنِّی أقْتَلُ ثُمَّ أحْیا ثُمَّ أحْرَقُ ثُمَّ أحْیا ثُمَّ أذْرَی یفْعَلُ ذَلِک بِی سَبْعِینَ مَرَّةً مَا فَارَقْتُک حَتَّی ألْقَی حِمَامِی دُونَک فَکیفَ لا أفْعَلُ ذَلِک وَ إِنَّمَا هِی قَتْلَةٌ وَاحِدَةٌ ثُمَّ هِی الْکرَامَةُ الَّتِی لا انْقِضَاءَ لَهَا أبَداً».

ای ابا عبدالله ! ایا ما تو را رها کنیم؟ آن گاه در مورد ادای حق تو در پیشگاه الهی چه عذری بیاوریم. نه، به خدا. ما هرگز تو را رها نمی کنیم، دست از تو بر نمی دارم تا اینکه نیزه ام را به سینه های دشمن بکوبم و با شمشیر خود آنان را آن قدر بزنم تا شمشیر از دستم بیفتد و بعد از آن اگر هیچ سلاحی نداشته باشم، دشمن را سنگ باران خواهم کرد.

سوگند به خدا، هرگز از تو جدا نخواهم شد تا خداوند بداند (و ثابت کنم) که ما حرمت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را درباره تو پاس داشتیم . به خدا قسم، اگر بدانم که من کشته می شوم، سپس زنده می گردم، سپس سوزانده می شوم و خاکسترم بر باد می رود و بار دیگر زنده می گردم و هفتاد بار با من چنین کنند، هرگز از تو جدا نخواهم شد تا اینکه در رکاب تو به شهادت برسم. چگونه چنین نکنم؛ در حالی که فقط یک بار کشته می شوم، سپس کرامت و خوشبختی ابدی خواهد بود؟10

پیش ما رسم، شکستن نبود عهد و وفا را

الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

گر سرم می رود از عهد تو سر باز نپیچم

تا بگویند پس از من، که به سر برد وفا را

امام حسین(علیه السلام) نیز از تک تک آنان تشکر کرد و به جایگاهش(خیمه فرماندهی) باز گشت.11

غیرت حیدری

عشق به ولایت در وجود مسلم بن عوسجه چنان موج می زد که هرگز تحمل ذره ای اهانت به امام(علیه السلام) را نداشت. افکار و اندیشه هایش فقط در موضوع حق و دفاع از آن بود و به چیز دیگری نمی اندیشید. شیخ مفید می نویسد: در روز عاشورا امام حسین(علیه السلام) و یارانش برای حفاظت از پشت خیمه ها خندقی آماده و در داخل آن آتش روشن کرده بودند. شمر بن ذی الجوشن وقتی آن هیزم ها و نی های شعله ور را دید، با غروری تمسخرآمیز به امام حسین(علیه السلام) جسارت کرد و زبان به شماتت حضرتش گشود و فریاد زد: ای حسین! ایا قبل از روز قیامت، به آتش دنیا شتاب کرده ای؟! امام فرمود: این کیست، مثل اینکه شمر بن ذی الجوشن است؟ گفتند: بله، آقا. خود اوست. امام با اشاره به ایه 70 در سوره مریم، فرمود: «یا ابْنَ رَاعِیةِ الْمِعْزَی أنْتَ أوْلی بِها صِلِیا؛ ای پسر بز چران! تو به آتش دوزخ شایسته تری!»

مسلم بن عوسجه که تا این لحظه ناظر قضایا بود، دیگر نتوانست تحمل کند. با کمال ادب پیش آمد و عرضه داشت: ای فرزند رسول الله! اجازه می دهید این فاسق ستمگر را با تیر بزنم؟ او در تیر رس من است و تیرم به خطا نمی رود. امام(علیه السلام) فرمود: «لا تَرْمِهِ فَإِنِّی أکرَهُ أنْ أبْدَأهُمْ بِالْقِتَالِ؛ او را نزن من دوست ندارم که آغازگر جنگ باشم».12

شعارهای آگاهانه

از نکات مهم و قابل تأمل در زندگی مسلم بن عوسجه، شعارهای عارفانه و آگاهانه او است که حاکی از عمق معرفتش به مکتب اهل بیت: و راهی بود که برگزید. او هنگام نبرد با دشمن ستمکار این اشعار را زمزمه می کرد:

إن تسألوا عنی فإنی ذو لبد

من فرع قوم من ذری بنی أسد

فمن بغانا حائد عن الرشد

و کافر بدین جبار صمد13

اگر از من بپرسید، بدانید که من از طایفه بنی اسد و شیرمرد میدان مبارزه ام. آنان که به ما ستم می کنند، از رشد و کمال به دورند و به دین خداوند جبار و بی نیاز،کافر شده اند.

بعد از خواندن این رجزها، به دشمن حمله کرد و به شدت به مبارزه پرداخت.

از منظر دیگران

1. ابن سعد در طبقات: وی از اصحاب رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) است که با وجود مقدس آن حضرت دیدار داشته و از او روایت نقل کرده است. شعبی به واسطه او روایاتی را نقل می کند. وی دلیر مردی شجاع بود که نامش در جنگ ها و فتوحات اسلامی در میان فاتحان صدر اسلام می درخشد.14

2. خیرالدین زرکلی: مسلم بن عوسجه اسدی از دلاوران شجاع عرب در صدر اسلام است که در فتوحات اسلامی از جمله در فتح آذربایجان حضور چشمگیر داشت. او از همراهان حسین بن علی7 در سفر کوفه بود و در حالی که از او حمایت و دفاع می کرد، به شهادت رسید.15

3. شبث بن ربعی: هنگامی که اصحاب عمر سعد، شهادت مسلم بن عوسجه را به همدیگر مژده می دادند، شبث بن ربعی از فرماندهان لشکر کوفیان ناراحت شد و به آنان نهیب زد: وای بر شما، مادرتان به عزایتان بنشیند، ایا شما خودتان را با دست خودتان می کشید و خودتان را به خاطر دیگران به ذلت می کشانید؟ ایا در قتل مسلم شادی می کنید؟ به خدا سوگند، او در میان مسلمانان چه مقام ارجمندی داشت! من او را در فتح آذربایجان دیدم. قبل از آنکه لشکر مسلمانان برسد، او شش نفر از مشرکان را کشته بود.16

جنگ در کنار فرات

در روز عاشورا، عمرو بن حجاج از فرماندهان جناح راستِ لشگر دشمن، به سپاه امام حمله کرد و سپاهیان حق و باطل ساعتی با هم درگیر شدند. در این درگیری مسلم بن عوسجه در خط مقدم بود و با فداکاری از جبهه حق دفاع می کرد. او و یارانش توانستند لشکر دشمن را به عقب رانند و از قصد شومشان منصرف کنند. امّا مسلم به شدت زخمی شد و در آستانه شهادت قرار گرفت. چون غبار جنگ نشست، دیدند که مسلم بر خاک افتاده و آخرین نفس های خود را می کشد.

امام بر بالین مسلم

در آن لحظه، امام حسین(علیه السلام) به همراه حبیب بر بالین مسلم آمد و با سپاس از تلاش های او فرمود:

«رحمک الله یا مسلم؛ مسلم خدا تو را رحمت کند». آن گاه این ایه شریفه را تلاوت فرمود: ) فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ ینْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلا( ؛17«برخی از مؤمنان پیمان خود را به آخر بردند (و در راه حق به شهادت رسیدند) و برخی دیگر در انتظار شهادت به سر می برند و هرگز در عهد و پیمان خود تغییر و تبدیل ندادند».

در آن لحظه دوست دیرینش حبیب به او نزدیک شد و گفت: چه سخت است بر من که به خاک افتادن تو را شاهد باشم، تو را بهشت مژده باد!

مسلم نیز با صدای ضعیفی به او پاسخ داد: خدا تو را به خیر و سعادت بشارت دهد.

حبیب به او گفت: اگر نه این بود که لحظاتی دیگر به دنبال تو خواهم آمد، خیلی دوست داشتم که آنچه دلت می خواهد و برایت مهم است، به من وصیت می کردی!

مسلم در حالی که به سوی امام اشاره می کرد، به حبیب گفت:

فإّنی اُوصیک بهذا، فقاتل دونه حتی تموت؛ تو را فقط به این آقا وصیت می کنم که هرگز از او جدا نشوی تا اینکه در راهش جان دهی!

حبیب گفت: به خدای کعبه، چنین خواهم کرد.

آن گاه روح بلند مسلم به ملکوت اعلی پر کشید.18

زیارتنامه مسلم بن عوسجه

در تجلیل از مقامات بلند و رشادت ها و تلاش های این رادمرد الهی، عبارت های زیبایی در دعاها و زیارتنامه ها آمده است که دو مورد را مرور می کنیم. در زیارت ناحیه مقدسه آمده است:

السَّلامُ عَلَی مُسْلِمِ بْنِ عَوْسَجَةَ الأسَدِی الْقَائِلِ لِلْحُسَینِ وَ قَدْ أذِنَ لَهُ فِی الانْصِرَافِ أنَحْنُ نُخَلِّی عَنْک وَ بِمَ نَعْتَذِرُ إِلَی اللَّهِ مِنْ أدَاءِ حَقِّک لا وَ اللَّهِ حَتَّی أکسِرَ فِی صُدُورِهِمْ رُمْحِی وَ أضْرِبَهُمْ بِسَیفِی مَا ثَبَتَ قَائِمُهُ فِی یدِی وَ لا أفَارِقُک وَ لَوْ لَمْ یکنْ مَعِی سِلَاحٌ أقَاتِلُهُمْ بِهِ لَقَذَفْتُهُمْ بِالْحِجَارَةِ ثُمَّ لَمْ أفَارِقْک حَتَّی أمُوتَ مَعَک وَ کنْتَ أوَّلَ مَنْ شَرَی نَفْسَهُ وَ أوَّلَ شَهِیدٍ مِنْ شُهَدَاءِ اللَّهِ قَضَی نَحْبَهُ فَفُزْتَ وَ رَبِّ الْکعْبَةِ شَکرَ اللَّهُ لَک اسْتِقْدَامَک وَ مُوَاسَاتَک إِمَامَک إِذْ مَشَی إِلَیک وَ أنْتَ صَرِیعٌ فَقَالَ یرْحَمُک اللَّهُ یا مُسْلِمَ بْنَ عَوْسَجَةَ وَ قَرَأ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ ینْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلا لَعَنَ اللَّهُ الْمُشْتَرِکینَ فِی قَتْلِک عَبْدَ اللَّهِ الضَّبَابِی وَ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ خُشْکارَةَ الْبَجَلِی السَّلامُ عَلَی سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحَنَفِی الْقَائِلِ لِلْحُسَینِ وَ قَدْ أذِنَ لَهُ فِی الانْصِرَافِ لا نُخَلِّیک حَتَّی یعْلَمَ اللَّهُ أنَّا قَدْ حَفِظْنَا غَیبَةَ رَسُولِ اللَّهِ9 فِیک وَ اللَّهِ لَوْ أَعْلَمُ أنِّی أقْتَلُ ثُمَّ أحْیا ثُمَّ أحْرَقُ ثُمَّ أذْرَی وَ یفْعَلُ ذَلِک بِی سَبْعِینَ مَرَّةً مَا فَارَقْتُک حَتَّی ألْقَی حِمَامِی دُونَک وَ کیفَ لا أفْعَلُ ذَلِک وَ إِنَّمَا هِی مَوْتَةٌ أوْ قَتْلَةٌ وَاحِدَةٌ ثُمَّ هِی الْکرَامَةُ الَّتِی لا انْقِضَاءَ لَهَا أبَداً فَقَدْ لَقِیتَ حِمَامَک وَ وَاسَیتَ إِمَامَک وَ لَقِیتَ مِنَ اللَّهِ الْکرَامَةَ فِی دَارِ الْمُقَامَةِ حَشَرَنَا اللَّهُ مَعَکمْ فِی الْمُسْتَشْهَدِینَ وَ رَزَقَنَا مُرَافَقَتَکمْ فِی أعْلَی عِلِّیینَ19

زیارت رجبیه

شیخ مفید و سید بن طاووس در اعمال ماه رجب و نیمه شعبان، برای حضرت سیدالشهدا زیارتی نقل کرده اند که در فرازی از آن این عبارت چشم نواز آمده است: «السَّلامُ عَلَی مُسْلِمِ بْنِ عَوْسَجَة».20

پی نوشت ها

1. شجرة طوبی، شیخ محمد مهدی حائری، ج1، نجف، منشورات المکتبة الحیدریة،ص48.

2. مقتل الحسین(علیه السلام)، ابومخنف، قم، مطبعة العلمیه، پاورقی، ص136.

3. انصارالحسین(علیه السلام)، محمد مهدی شمس الدین، الدارالاسلامیة، 1401، ص108.

4. ر.ک: مقتل الحسین(علیه السلام)،أبو مخنف.

5. البدایة والنهایة،ابن کثیر، ج8، بیروت، داراحیاءالتراث العربی، ص 163.

6. حیاة الإمام الحسین(علیه السلام)، باقر شریف القرشی، ج 2، ص 381.

7. ابصارالعین فی انصارالحسین(علیه السلام)، شیخ محمدسماوی، ص 102.

8 . الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 4 ،ص25؛ بحارالأنوار، ج 44، ص342.

9. زندگانی امام حسین(علیه السلام)، سید هاشم رسولی، ص425.

10. بحارالأنوار، ج 44، ص 392.

11. همان.

12. تاریخ طبری، ج 4، ص 322؛ ارشاد مفید، ج2، ص96؛ موسوعة کلمات الامام الحسین(علیه السلام)، ص502.

13. بحارالأنوار، ج45، ص19.

14، مقتل الحسین(علیه السلام)، أبو مخنف، پاورقی، ص136ـ 138.

15. الأعلام ،ج 7 ، ص222.

16. لواعج الأشجان، سید محسن امین، صیدا، مطبعة العرفان؛ بحارالانوار، ج45، ص4.

17. احزاب / 23.

18. مثیر الأحزان، ابن نما حلی، ص47؛ بحارالأنوار، ج45، ص19؛ معالم المدرستین، سید مرتضی عسکری، ج 3، ص106 - 107.

19. بحارالأنوار، ج 45، ص 65.

20. همان، ج 98، ص338.

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٥/٦/۱٩ توسط فرزانه حبوطی

زندگینامه بریر بن خضیر همدانی - اسوۀ قاریان قرآن و معلم شهید عاشورا

بریر از قبیله بنو مشرق -تیره ای از قبیله همدان- بود;قبیله ای که امیر مؤمنان در باره آن فرمود: «اگر دربان بهشت باشم، اجازه ورود بدیشان می دهم و خوش آمدشان خواهم گفت » ابن خضیر در کوفه می زیست و از بزرگان آن شهر به شمار می آمد. استادفن قرائت در کوفه بود. در عبادت سرآمد مردم شمرده می شد. وزهد و بی علاقگی به دنیا او را از تعلقات جدا کرده بود. به دوراز چشم جاسوسان، راه مکه پیش گرفت. علاقه و عشق به امام(ع) اورا از دیار خود غافل کرده بود. پشت به کوفه و روی به قبله آمال حسین(ع) می رفت. با این که از سنی بالا برخوردار بود،چون جوانان شاداب به نظر می رسید. او که چون بسیاری از کوفیان بر دوراهی امتحان واقع شده بود، راه سعادت را برگزید; سعادت دیدار حسین و جهاد و شهادت در کنار او.بالاخره عبادت و زهد صحیح او را یاری داد و در میان راه یا درمکه به قافله حسینی پیوست; قافله مخلصانی که فقط برای خدا وزنده داشتن دینش به راه افتاده بودند. وقتی چشمان بریر به چهره زیبا و دلربای سالار شهیدان افتاد،اشک شوق از آن سرازیر گشت. یاد امیر مؤمنان علی(ع) افتاد که بیست و پنج سال قبل یاری اش کرده بود. با آغوش گرم قافله مورداستقبال قرار گرفت و منزل به منزل همراه امام حرکت کرد. وقتی فافله به منزل «ذی حسم » رسید، نقش بریر و دیگر یاران با وفای حسین(ع) برجسته تر گردید. لشکر حسینی و سیل لشکر دشمن در این منزل به هم رسیدند. امام حسین(ع) در این هنگام خطبه ای خواند، اوضاع زمان خود را تشریح کرد و از جدایی از ارزشهاگفت. یاران امام یک به یک در لبیک به ندای حضرت سخن گفتند. بریر،که اهل جهاد بود، وفاداری خود را چنین بیان کرد. «یابن رسول الله، خدا بر ما عنایت کرده تا در حضور تو بجنگیم و قطعه قطعه شویم تا جدت رسول خدا(ص) در قیامت ما را شفاعت کند.» رستگارنخواهند شد افرادی که فرزند دختر رسول خدا را یاری نکردند،وای بر آنان. جواب خدا را چه خواهند داد؟! اف بر آنان که آتش دوزخ در انتظارشان است.

در انتظار اجر الهی

هفت روز بود که به کربلا کوی شهادت رسیده بودند. روز نهم ماه محرم بود و دشمن آماده مبارزه. بریر شاهد بود که امام برای شهادت آماده می شود. او، که شور و شعف تمام وجودش راگرفته بود، با عبد الرحمن بن عبد ربه مزاح می کرد و می خندید.عبد الرحمن گفت: مرا به حال خود واگذار; به خدا قسم، لحظه لحظه مزاح نیست. او، که مقام خود را نزد خدای سبحان می دید، در جواب گفت: به خدا قسم، بستگان من همه می دانند که هرگز اهل شوخی نبوده ام;ولی سوگند به خدا، از آینده خود خوشحالم. به خدا، میان ما وحور العین فاصله باقی نمانده است. تنها مانع، حمله و شهادت است که دوست دارم به زودی محقق شود.

گفتگو با دشمن

شب عاشورا، امام و اصحاب جهت مناجات با خدا و راز و نیازبیدار ماندند. وقتی آنها مشغول عبادت بودند، گروهی سواره نظام نزدیک خیمه ها آمدند. امام، که به تلاوت قرآن مشغول بود، به این آیه رسید.(و لا یحسبن الذین کفروا انما نملی لهم خیر لانفسهم انما نملی لهم لیزدادوا اثما و لهم عذاب مهین ما کان الله لیذرالمؤمنین علی ما انتم علیه حتی یمیز الخبیث من الطیب) نبایدکسانی که کافر شده اند تصور کنند این که به ایشان مهلت می دهیم برای آنان نیکوست. ما فقط به ایشان مهلت می دهیم تا بر گناه(خود) بیفزایند و (آنگاه) عذابی خفت بار خواهند داشت. خدا برآن نیست که مؤمنان را به این (حالی) که شما بر آن هستیدواگذارد تا آنکه پلید را از پاک جدا کند. بریر که مراقب افعال دشمن بود، در مقابل شخصی که اهانت کرده بود به دفاع برخاست وجواب داد: تو را خدا از پاکان قرار نداده است ... می توانی ازگناهان بزرگ خود توبه کنی به خدا ما از پاکانیم و شما ازپلیدان. - من گفتارت را باور دارم و بدان اعتراف می کنم و گواهی می دهم. - گفتار بدون کردار برایت چه سودی دارد؟! - اگر من از روش خوددست برداشته، سوی شما بیایم، چه کسی با ابن عذره در بزم شراب هم پیاله شود؟! - چه بد فکر می کنی و چه نادرست می اندیشی; توسفیه بودی و سفیه خواهی بود.

اندرز به دشمن

امام حسین در جمع یاران خطبه ای ایراد کرد و بعد از حمد خدا وستایش یارانش فرمود: ... مرا تنها گذارید که مقصود این گروه من هستم. حاضران یک به یک از تصمیم بر یاری امام سخن گفتند.در این هنگام، بریر که مانند همه تصمیم به یاری امام داشت، براین نکته تاکید کرد. بریر از امام اجازه خواست نزد عمر سعد فرمانده لشکر دشمن، رفته او را نصحیت کند. امام فرمود: آنچه صلاح می دانی انجام بده. چون به مقر لشکر دشمن رسید، داخل خیمه فرمانده شد و بدون این که سلام کند، نشست. عمرسعد در خشم شد و گفت: آخر من مسلمانم و خدا و رسول رامی شناسم; چرا سلام نکردی؟ بریر گفت: اگر مسلمان بودی و به خدا و رسول ایمان داشتی، بافرزندان و خاندانش جنگ نمی کردی و آب را به روی آنان نمی بستی.ای عمر، تو ادعای مسلمانی می کنی و با محمد مصطفی(ص) دشمنی می کنی. این چه دینی است که داری؟! آب فرات در مقابل حسین بن علی(ع) و فرزندان و اهل بیت او می درخشد. آنان صفای آب رامی بینند ولی بچه هایشان از تشنگی هلاک می شوند; و لشکر تو، سگان تو و سگان و وحش و پرندگان بیابان از آن آب می نوشند. انصاف بده چگونه تو را مسلمان بدانم؟ زهی بی تقوا و سنگین دل و جفاکاری. عمر سعد، که مدتی خاموش بود، با دلی پر از محبت دنیا و مقام،به بریر جواب رد داد و گفت: راست می گویی; ولی چه کنم حکومت ری را می خواهم. بریر، مایوس از هدایت و متعجب از شقاوت وی، به سوی امام باز گشت و گزارش داد. هنگامی که دو لشکر در مقابل هم ایستادند، بریر پیش تر رفت و گفت: «ای عمر سعد، قصد جنگ داری؟ ... اهل کوفه، آیا نامه هایی که به امیر مؤمنان حسین(ع) نوشته بودید، از یاد بردید؟ ... آیا یاد ندارید که خدا را گواه گرفته بودید اگر به اینجا برسد همه در رکابش باشید؟! حال به دشمنی با او پرداخته اید، به رویش شمشیر کشیده اید و آب را براو و فرزندانش بسته اید. این چه روشی است؟! فردای قیامت به محمد مصطفی(ص) چه جواب خواهید داد و این گناه را چه عذر خواهید آورد; «ما لکم لا سقاکم الله یوم القیامه فبئس القوم انتم. » «بد مردمی هستید.» لشکریان دشمن فریاد زدند. ای بریر، نمی دانیم چه می گویی؟ بریرنومید از هدایت آنان پاسخ داد: خدایا، آگاهی که من از این قوم بیزارم. خداوندا، نابودشان ساز و کیفر کردارشان را هرچه بیشتربدانان بنمای. آنگاه دشمنان سمتش تیر افکندند و بریر نزد لشکربرگشت.

مباهله و شهادت

هنگام مباهله نماینده دو مذهب در برابر یکدیگر قرار می گیرند واز خدای دانا و توانا می خواهند آن که کیش باطل دارد هلاک سازدتا مذهب حق روشن شود. این سنت مقدس مباهله نام دارد. نمونه ای روشن از مباهله در شهادتگاه کربلا به دست بریر اجرا گردید. بامداد روز عاشورا یکی از دشمنان به نام یزید بن معقل به کارزار آمد و صدا زد: ای بریر بن خضیر، رفتار خدا را با خودچگونه می بینی؟ بریر گفت: به خدا خوب است; ولی بر تو بد. - دروغ گفتی، در گذشته دروغگو نبودی. به یاد داری که در کوچه بنی دودان حرف از عثمان می زدی; معاویه را گمراه و گمراه کننده می دانستی و علی بن ابی طالب(ع) را امام بر حق؟ - آری، شهادت می دهم این عقیده من است. - گواهی می دهم که تو از گمراهانی. - آیا حاضری مباهله کنیم، لعنت خدا را بر دروغگو بخواهیم;بخواهیم آن که به حق است گمراه را بکشد و سپس مبارزه کنیم؟ در این هنگام، هر دو پیشاپیش لشکر کوفه دست به دعا برداشتندو سپس آماده مبارزه شدند. بعد از زد و خوردی سبک، یزید با ضربت سنگین بریر به زمین افتاد. شمشیر به مغزش اصابت کرد و نقش بر زمین شد.

نقطه اوج

روی مبارک و پیشانی نورانی اش از دور جلوه می کرد. آثار عبادت ودر عین حال خشم در راه خدا در چهره اش نمایان بود. در حالی که رجز می خواند، به مبارزه ادامه داد: انا بریر و ابی خضیر اضربکم و لا اری من ضیر یعرف فینا الخیر اهل الخیر کذاک فعل الخیر من بریر من بریر فرزند خضیر هستم به شما زیان می رسانم ولی زیان نمی بینم اهل خیر و شرف خیر مرا می شناسند این چنین عمل نیک من، معروف است. همچنان مبارز می طلبید. به هر طرف که می چرخید، لشکر فرارمی کرد. با این که کهنسال بود، چند تن را کشت و به هلاکت رساند.پیوسته فریاد می زد: جلو بیایید. ای کشنده مؤمنان، نزدیک شویدای کشنده فرزندان مجاهدان بدر، نزدیک شوید ای کشنده فرزندان رسول خدا(ص) در این هنگام; رضی بن منقذ عبدی به او حمله برد.مدتی با هم درگیر شدند. بریر او را به زمین زد و بر سینه اش نشست. عبدی مایوس از مبارزه فریاد زد و کمک طلبید. کعب ازدی از پشت یا نیزه و شمشیر به بریر حمله برد. نیزه به اعماق پیکرش فرورفت و بدین ترتیب، روان پاکش به سوی معبود پرواز کرد. در زیارت رجبیه امام حسین(ع) به همراه شهیدان دیگر سلامش می دهیم که: السلام علی بریر بن خضیر.

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٥/٦/۱۸ توسط فرزانه حبوطی

زندگینامه حبیب ابن مظاهر علیه السلام (مسن ترین شهید روز عاشورا)

عارفان مسلح
نیم روز، مقاومت و فداکارى، و قرنها تابندگى و افتخار; این ثمره اى از حماسه عاشوراست.
یاران حسین(ع) که فداکارى و ایثار و جهادشان به تاریخ حرکت داد، و به زندگى معنا بخشید و به مرگ، عظمت عطا کرد، ضرب المثل شدند. و یادشان سرمایه الهام و شورآفرینى گشت و نامشان قرین مجد و عظمت گردید، و خونشان در پاى نهال اسلام ریخته شد و به دین و عزت و شرف و آزادگى، جانى دوباره بخشید.
آرى، این گونه از «مرگ »، «حیات » پدید مى آید، و این سان «فنا»، «بقا» مى آفریند، و این چنین خون سرخ شهید، یادسبز جاوید را ترسیم مى کند و شهیدان، «اسوه » هاى تاریخ مى گردند در دیندارى، درتقوا و مرزبانى از احکام الهى،در دفاع از قرآن و حمایت از امام، در یارى حق و عدل، در آزادگى و عزت،در حقخواهى و ستم ستیزى و در همه فضیلتها و ارزشها. محور کلام، «عاشورا» است، و میدان عمل، «کربلا».
در سال 61 هجرى که نیم قرن از رحلت پیامبر اسلام مى گذشت، جامعه اسلامى گرفتار حاکمانى شده بود که تحریف دین و کشتن آزادگان و هتک حرمتهاى الهى و احیاى جاهلیت سیاه و دنیازدگى و ستمگرى و شکمبارگى و شهوترانى کمترین و کوچکترین فسادهایشان بود.
حسین بن على(ع) قیام کرد، تا دست یزید تبهکار را از سرنوشت امت اسلام کوتاه سازد. زمانه دشوارى بود; امتحانى پیش آمده بود که دینداران واقعى کم شده بودند و مردان جهاد و شهادت کمتر یافت مى شدند; اکثر مردم به «زندگى » روى آورده بودند!
حسین(ع) براى احیاى حق و اسلام، مردانه قدم به میدان گذاشت و نهضت ضد یزیدى خود را -که ضد کفر و ستم بود- با یارانى مصمم و وفادار و حق شناس به انجام رساند.
اصحاب او اندک بودند، لیکن درعاشورا کیفیت مطرح بود، نه کمیت; ایمان و عشق به شهادت در راه خدا ملاک بود، نه فزونى جمعیت و زیادى نفرات.
اغلب همراهان حسین بن على «ع »، عابدان شب زنده دار، زاهدان وارسته، قاریان قرآن شناس، قهرمانان با بصیرت، معلمان سلحشور و مجاهدان پرهیزکارى بودند که آثار عبادت و تهجد در سیمایشان هویدا بود. حضور تنى چند از صحابه پیامبر اسلام و حواریون حضرت امیر در سپاه اندک سید الشهدا قداست و وجهه و معنویتى پر شکوه به جمع آنان بخشیده بود.
در نوشته حاضر با چهره تابناک و شخصیت برجسته یکى از یلان دلاور و شیران بیشه شجاعت و ایثار و حماسه آفرینى آشنا مى شویم، تا شاید این آشنایى، ما را در پیروى و تاسى به آنان یارى رساند.
این قهرمان عابد و عارف، «حبیب بن مظاهر» است که نامش آشناست و با کربلاى حسین و عاشوراى شهادت، پیوندى ناگسستنى دارد.
برخى از عاشوراییان، جزء مسلمانان فداکارى بودند که حتى حضور رسول خدا(ص) را هم درک کرده بودند، و بعضى شان از دلیرمردان رکاب امیرالمؤمنین و یاران آن حضرت بودند که در حضورش با دشمنان حق جنگیده و در شمار اصحاب امام مجتبى (ع) هم بوده اند و سرانجام حسین بن على(ع) را درکربلا یارى کرده و دراین راه به شهادت رسیده اند.
حبیب و یاران دیگر ابا عبدالله الحسین(ع) در روز عاشورا، از چنان عظمت و شکوه و مقامى برخوردار بودند که مایه غبطه همگان است. تعبیراتى را که امام صادق(ع) درباره آنان به کار برده است، بسیار ارزشمند است.
القابى همچون «اولیا و دوستان خدا»، «برگزیدگان پروردگار»، «یاران وفادار دین خدا»، «انصار پیامبر و على و فاطمه و حسن و حسین »، «پاکان رستگار و سعادتمند» و... از زبان امام صادق(ع) درباره آنان صادر شده است (1) .
کدام مکتب و آیین و ملت و نژاد، به اندازه اسلام در داشتن سرمایه هاى انسانى غنى است؟
در کدام مسلک و دین، این همه شخصیتهاى برجسته و الهام بخش مى توان یافت؟
درود بر اسلام که این همه ذخایر معنوى دارد، درود بر این پاکمردان متعهد و شهیدان جاوید که آبروى اسلام و قرآنند، و «اسوه »هایى براى الگوگیرى و پیروى کردن.
امیداست که این نمونه هاى متعالى براى همه ما و همه رزمندگان پرتوان جبهه نورانى اسلام و براى همه آزادگان دنیا سرمشق کمال جویى و فضیلت یابى باشد.
باشد که راه کربلا باز شود، تا در جوار بارگاه حسینى و مرقد سالار شهیدان، این یاران وفادار سیدالشهدا را هم زیارت کنیم! آمین.
حبیب بن مظاهر اسدى (2)
سابقه در دین و خدمت به اسلام و درک محضر رسول رسول خدا(ص) از افتخارات حبیب بن مظاهر بود. حبیب بزرگمردى از طایفه افتخار آفرین «بنى اسد» بود. او یک سال پیش از بعثت پیامبر اسلام به دنیا آمد. کودکى اش همزمان با سالهایى بود که پیامبر در مکه مردم را به توحید دعوت مى کرد، و جوانى اش، هم عصر با دوران حکومت الهى رسول خدا در مدینه و آن سالهاى جهاد و حماسه و فداکارى در راه دین خدا بود.
فیض دیدار پیامبر، توفیقى بود که حبیب بن مظاهر را از همان آغاز با معارف دین و حکمتهاى متعالى و سرچشمه زلال و جوشان تعالیم جاودان اسلام آشنا ساخت.
حبیب از اصحاب پیامبر به حساب مى آمد و از آن حضرت حدیثهاى زیادى شنیده بود. صحابى بودن این چهره عظیم الشان تاریخ اسلام (3) مقام و موقعیت او را والاتر ساخته بود و شرکت او در سن 75 سالگى درنهضت کربلا و دفاع مسلحانه اش از حسین بن على(ع) از صحنه هاى پر شکوه و سرشار از معنویتى است که فقط در جبهه هاى نورانى مؤمنان حق پرست یافت مى شود.
در دوران امیرالمؤمنین(ع)
پس از وفات پیامبر، حبیب بن مظاهر در خط ولایت على بن ابى طالب(ع) قرار گرفت و محضرآن امام را مغتنم شمرد و آن حضرت را به سان چشمه سار زلال حقیقت و حجت بى نظیر الهى و وارث علوم پیامبر مى شناخت. از این رو، به آن حضرت روى آورد و در شمار یاران خالص و حواریون و شاگردان ویژه على بن ابى طالب قرار گرفت و دانشهاى گرانبها و فراوانى رااز امام آموخت و از حاملان علوم على -علیه السلام - بود (4) . حبیب بن مظاهر در ردیف یاران فداکارى همچون میثم تمار، رشید هجرى، عمروبن حمق و... بود و همانند آنان معارف گرانبهایى از مولاى خود فرا گرفته بود، که یکى از آنها «علم بلایا و منایا» بود; یعنى پیشگویى حوادث و خبر داشتن از وقایع آینده و تاریخ و کیفیت شهادت خود و دیگران.
به نمونه مشهورى که در این باره نقل شده است توجه کنید:
میثم تمار، سوار بر اسب از نزدیک جایى که جمعى از طایفه «بنى اسد» در آن نشسته بودند عبور مى کرد. در این حال، حبیب بن مظاهر را دید که او نیز سوار بر اسب بود. آن دو به یکدیگر نزدیک شدند، تا حدى که گردن اسبهایشان به هم مى خورد و گفتگویى طولانى کردند. در آخر، حبیب بن مظاهر خطاب به میثم گفت: گویا پیرمرد خربزه فروشى (5) را مى بینم که در راه عشق و محبت دودمان پیامبر(ص)، او را به دار آویخته اند و بر چوبه دار، شکم او را پاره مى کنند.
میثم هم گفت: من هم خوب مى شناسم مرد سرخ رویى را که گیسوانى دارد (منظورش خود حبیب بن مظاهر بود) و به عنوان یارى فرزند رسول خدا، حسین بن على، به میدان مى رود و کشته مى شود، و سربریده اش را در کوفه مى گردانند.
آنان پس از این گفتگو، از هم جدا شدند. کسانى که آنجا بودند و این گفتگو را از آن دو شنیده بودند، هنوز متفرق نشده بودند و به خیال خودشان درباره دروغهاى آن دو نفر صحبت مى کردند که «رشید هجرى » از راه رسید و ازآنان سراغ میثم و حبیب را گرفت. به او گفتند: همین جا بودند و چنین و چنان گفتند وسپس از هم جدا شده و رفتند. رشید گفت: خداوند، میثم را رحمت کند; فراموش کرد که این مطلب را هم اضافه کند که به آورنده سر بریده حبیب در کوفه صد درهم بیشتر جایزه مى دهند و آنگاه آن سر را در شهر مى گردانند!
حاضران به یکدیگر گفتند: این یکى، از آنان هم دروغگوتر است; ولى طولى نکشید که میثم را بر در خانه «عمروبن حریث » بر فراز چوبه دار، آویخته دیدند و سر حبیب بن مظاهر را هم به کوفه آوردند و آنچه را که آن روز گفته شده بود به چشم دیدند (6) .
روزگار گذشت و خلافت به امیرالمؤمنین(ع) رسید و آن حضرت مقر خلافت را از مدینه به کوفه آورد. حبیب بن مظاهر هم به کوفه آمد و در این شهر ساکن شد، تا همیشه بتواند در حضور و در رکاب مولایش على(ع) باشد.
حبیب در تمام جنگهاى آن حضرت شرکت کرد (7) . در آن زمان، حبیب بن مظاهر یکى از شجاعان بزرگ کوفه به حساب مى آمد که در زمره یاران امام بود (8) . او علاوه بر شجاعت و دلاورى، در اخلاق و رفتار کریمانه، در آشنایى و بصیرت به مسائل دین و احکام خدا، در پاکى و تقوا و زهد، در عبادت و سخاوت و وفا و آزادگى و در اخلاص نسبت به امام و اهل بیت پیامبر اسلام نمونه بود. او در جمیع علوم و فنون، همچون فقه، تفسیر، قرائت، حدیث، ادبیات، جدل و مناظره و اخبار غیبى، تبحرى داشت که - چه در زمان خلافت على(ع) و چه پس از آن - مایه اعجاب و شگفتى دیگران بود (9) . حبیب را در مورد وفا و اخلاصش نسبت به امام، جزء «شرطة الخمیس » (10) به حساب آورده اند (11) .
حبیب چهره اى زیبا داشت، جمال معنوى اش هم به حدکمال بود، تمام قرآن را از حفظ داشت و شبها پس از نماز عشا تا سپیده فجر، ختم قرآن مى کرد و به نیایش و عبادت خدا مى پرداخت (12) .
وقتى على بن ابى طالب(ع) به شهادت رسید، حبیب بن مظاهر تقریبا 54 سال داشت و بار یک عمر تقوا و ایثار و تجربه و آگاهى و بصیرت را به دوش مى کشید، تا در سالهاى آینده هم، همچنان در صراط مستقیم حق و در دفاع از امام و یارى دین بکوشد.
در سالهاى خفقان اموى
پس از شهادت امیرمؤمنان على - علیه السلام اوضاع اجتماعى - سیاسى جامعه اسلامى بحرانى تر شد. امام مجتبى(ع) از صحنه سیاسى کشور کنار زده شد. معاویه بر اوضاع مسلط گشت. روش جائرانه و دیکتاتورم آبانه معاویه در طول بیست سال حاکمیتش در قلمرو مملکت اسلامى، همراه با اغفال مردم و تبلیغات مسموم بر ضد على و آل على بود. شیعیان پیرو اهل بیت در شدیدترین وضع خفقان بارى به سر مى بردند. قتل و اعدام و حبس و تبعید و قطع حقوق و اخراج از کار، از رایجترین شیوه هاى سیاست معاویه نسبت به آزاد مردان پاک بود.
در همین دوران بسیار تلخ بود که امام حسن مجتبى(ع) با توطئه معاویه، با زهر مسموم شد و به شهادت رسید. امامت شیعیان به حسین بن على(ع) رسید، ولى سیاست معاویه در همان خط و با همان برنامه ادامه داشت پس از شهادت حضرت امام حسن(ع) شیعیان به امام حسین(ع) نامه نوشتند و آن حضرت را به قیام علیه معاویه دعوت کردند، اما حضرت در جواب نامه به آنان دستور سکوت داد. (13) تا اینکه بالاخره در سال شصت هجرى معاویه از دنیا رفت و خلافت اسلامى به پسر نالایق و شرابخوار و فاسد او «یزید» رسید.
روشن است که در این سالهاى طولانى، حبیب بن مظاهر هم مانند بسیارى از آگاهان روشندل و مخلص، خون دل مى خورد و کارى از دستش بر نمى آمد. حبیب پیرو امام بود و در موضعگیریهاى اجتماعى - سیاسى تابع حجت خداوند بود.
حسین بن على(ع) تن به بیعت با یزید نداد و از مدینه به مکه هجرت فرمود. حضور امام در مکه و اقامت چند ماهه اش در آن شهر، به گوش افراد زیادى رسید. از جمله شیعیان کوفه هم از این ماجرا با خبر شدند و در خانه «سلیمان بن صرد خزاعى » جلسه اى تشکیل دادند. سلیمان که از چهره هاى سرشناس شیعه و از شخصیتهاى معروف کوفه بود و به آل على عشق مى ورزید، براى حاضران، از مرگ معاویه و جانشینى یزید و امتناع امام حسین(ع) از بیعت با او و عزیمت آن حضرت به مکه، سخنها گفت.
آنگاه از آنان خواست که اگر واقعا مصمم به یارى اویند وحاضرند تا در رکاب او با دشمنان حق بجنگند و حکومت یزید را سرنگون کنند، آمادگى خود را طى نامه اى به امام ابلاغ نمایند و اگر مرد مبارزه و مقاومت نیستند، چنین کارى نکنند.
حاضران، داوطلب مبارزه در رکاب امام و آماده جانبازى براى حق بودند. سلیمان هم از آنان خواست تا نامه اى نوشته و حسین(ع) را به کوفه دعوت نمایند، تا در راس جریان مبارزه، هدایت مردم را در جهاد علیه یزید به عهده گیرد.
نخستین دعوتنامه با امضاى چهارتن از بزرگان کوفه براى امام نوشته و به مکه ارسال شد; امضا کنندگان، عبارت بودند از: سلیمان بن صرد، مسیب بن نجبه، رفاعة بن شداد و حبیب بن مظاهر. مضمون نامه، دعوت امام براى حرکت به سوى کوفه و هدایت و رهبرى آنان در امر مبارزه بود. (14)
یزید در آغاز خلافتش، براى مسلط شدن بر اوضاع، سختگیریهاى زیادى مى کرد. نوشتن این نامه در آن شرایط، اقدام مهم و مخاطره آمیزى بود که توسط حبیب و دیگر همفکرانش انجام گرفت.
پس از این نامه، نامه هاى فراوان دیگرى به حسین بن على ارسال شد، که در همه آنها از امام خواسته شده بود که با سرعت و در اولین فرصت خود را به کوفه برساند.
در نهضت مسلم بن عقیل
دعوتها و اعلام حمایتهایى که از سوى کوفیان به امام حسین مى رسید، حضرت را بر آن داشت تا براى ارزیابى دقیق اوضاع و شرایط و میزان آمادگى مردم، نماینده اى ویژه به کوفه بفرستد و امام، مسلم بن عقیل را به کوفه فرستاد. مسلم پیام و نامه امام را به مردم ابلاغ کرد و منتظر عکس العمل آنان بود.
در اولین جلسه «عابس شاکرى » - که از شیعیان بود - خطابه پرشورى ایراد کرد و ضمن آن به مسلم بن عقیل گفت:
«بعد از حمد و سپاس خداوند، من از مردم به تو خبر نمى دهم، چون نمى دانم در دلهایشان چیست. سوگند به خدا که من نظر و آمادگى خودم را به تو بازگو مى کنم.به خدا سوگند! اگر بخوانید، اجابتتان مى کنم و همراه شما با دشمنانتان خواهم جنگید، و با شمشیرم در پیش روى شما با دشمن آن قدر پیکار خواهم کرد، تا به دیدار خدا برسم و در این کار، چشم امیدم فقط به پاداش خداوند است....»
شرایط انتخاب پیش آمده بود و اعلان نظر و آمادگى، عمل را هم به دنبال مى طلبید.
«حبیب بن مظاهر» پس از سخنان عابس برخاست و خطاب به عابس گفت:
«جانا سخن از زبان ما مى گویى؟ رحمت خدا بر تو باد! آنچه را در دل داشتى با کوتاهترین سخن بیان کردى ... [آنگاه گفت:] به خداى یکتا سوگند! هم بر همین راى و عقیده ام که او بیان کرد.» (15)
آن روزها مسلم در خانه مختار ثقفى بود و مردم آماده بطور مرتب مى آمدند و با مسلم بن عقیل براى یارى حسین(ع) بیعت مى کردند.
حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، دو تن از فعالترین کسانى بودند که بطور پنهانى و دور از چشم جاسوسان حکومتى، براى مسلم بن عقیل از مردم بیعت مى گرفتند و خود را تمام وقت، وقف نهضتى کرده بودند که بنا بود به رهبرى امام حسین(ع) انجام گیرد.
ابن زیاد، حاکم جدید کوفه وقتى به این شهرآمد و اداره امور را به دست گرفت، کار بیعت مخفیانه تر شد و شرایط سخت ترى پیش آمد، ولى حبیب همچنان از عناصر اصلى نهضت مسلم بود; تا اینکه اوضاع، دگرگون شدوقیام زودرس مسلم پیش آمد و مردم از اطراف مسلم پراکنده شدند. در این شرایط بود که قبیله و عشیره حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، آن دو را گرفته و پنهان کردند، تا از گزند خون آشامان ابن زیاد درامان بمانند (16) ; زیرا ابن زیاد چهره هاى مؤثر درنهضت کوفه را شناسایى، دستگیر و زندانى یا اعدام مى کرد (17) .
پیوستن به کاروان کربلا
عشق وقتى در سرافتد، پیر و برنایى ندارد مستیى کز عشق خیزد، هیچ صهبایى ندارد مى رود رو سوى شب تا با تمام شب پرستان در ستیزد موسپیدى کز عطش نایى ندارد عشق مولا مى تراود از تمام جسم و جانش جز وفا بر قامت خود نیز شولایى ندارد (18)
امام حسین(ع) از مکه عازم کوفه بود. «کاروان شهادت »مى بایست مجمعى از زبده ترین انسانهاى فداکار وخالص باشد که هیچ انگیزه اى جز خدا و نصرت دین او درسرنداشته باشند. چنین کاروانى از مکه به کربلا مى رفت وحیف بود که حبیب بن مظاهر در این قافله نور نباشد. هر چند همه کسانى هم که از مکه همراه امام شدند، تا کربلا نماندند، زیرا با انگیزه هاى دیگرى آمده بودند، نه براى شهادت.
«بسا کسند از این همرهان «آرى » گوى که دل به وسوسه راه دیگرى دارند بسا کسند که جایى موافقان رهند که خود نه جاى هماهنگى است و همراهى است بدین سبب، نخست باید آیین همرهى دانست.
ابا عبدالله الحسین هنگام حرکت به کوفه، طى نامه اى براى حبیب بن مظاهر نوشت:
از حسین بن على بن ابى طالب، به دانشمند فقیه، حبیب بن مظاهر:
اما بعد،اى حبیب! تو خویشاوندى و نزدیکى ما را به رسول خدا(ص) مى دانى و ما را بهتر از هرکس مى شناسى; تو که صاحب اخلاق نیکو و غیرت مى باشى، پس در فدا کردن جان در راه ما دریغ مکن، تاجدم رسول الله(ص) پاداش آن را در قیامت به تو عطاکند.» (19)
هماى سعادتى بود که بر سر حبیب نشست و پیک افتخارى بود که در خانه او را زد: مژده و بشارتت باد اى حبیب بر بهشت خدا، که پاداش جهاد و شهادت در راه اوست.
حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، این دو یار همراه ودو شجاع همرزم، خبر نزدیک شدن کاروان امام حسین رابه کوفه شنیدند. از سویى خاطرهایشان ازبى فایى و سست عهدى مردم کوفه آزرده و رنجور بود، ازسوى دیگرشوق دیدار حسین بن على، آتشى در دل شیفته آنان بر پا کرد، تصمیم گرفتند که خود را به امام برسانند.
امام قبل از آنکه به کوفه برسد، در سرزمین کربلا محاصره شد. ماموران «ابن زیاد» هم براى جلوگیرى از پیوستن کوفیان وفادار به حسین به کاروان او شب و روز راههاى ورود و خروج کوفه را در کنترل داشتند; ولى این دو پیرمرد جواندل و آگاه و وفادار، مصمم بودند که به هر قیمتى شده خود را به حسین بن على برسانند و او را یارى کنند. آنان شبها راه مى رفتند وروز استراحت مى کردند، تا اینکه سرانجام در هفتم محرم، در کربلا به کاروان آن حضرت پیوستند (20) و چشم در چشم و چهره امام انداختند و نگاهشان زبان دلشان بود و قلبشان در محبت حسین و به عشق شهادت مى تپید.
حبیب بن مظاهر وقتى به حضور امام رسید، آنچه که دید،عبارت بود از یارانى اندک و دشمنانى بسیار! به امام عرض کرد: در این نزدیکى قبیله اى از «بنى اسد» هستند،اگر اجازه مى دهید پیش آنان بروم و آنان را به یارى شما فرا بخوانم، شاید خداوند هدایتشان کند و مایه دفاع از شما گردند.
حسین بن على هم اجازه داد. حبیب با شتاب خود را به آنان رساند و در جلسه و انجمن آنان شرکت کرد و ضمن موعظه و ارشاد،در سخنانش گفت:
برایتان هدیه نیکى آورده ام، بهترین چیزى که رهبر قومى براى آنان مى آورد. اینک این حسین بن على، فرزند امیرالمؤمنین و فاطمه زهراست که درکنار و نزدیک شمافرود آمده است و همراهش جمعى از مؤمنانند . درحالى که دشمنانش او را محاصره کرده اند تا به قتلش برسانند. آمده ام تا شما را به دفاع از او و حفظحرمت پیامبر درباره وى دعوت کنم; به خداوندسوگند! اگر یارى اش کنید، پروردگار، شرافت دنیا و آخرت را به شما خواهد داد.من این کرامت را از این جهت مخصوص شما قرار دادم که شما قوم من هستید و از نزدیکترین بستگان من به حساب مى آید.
یکى از آنان به نام «عبدالله بن بشیر» برخاست و گفت:
اى حبیب! خداوند تلاشت را پاداش دهد! براى ما افتخارى آوردى که یک انسان به عزیزترین کسانش مى دهد؟ من اولین کسى هستم که دعوت تو را لبیک مى گویم... .
دیگران هم به پا خاستند و سخنانى چون او بر زبان آوردندو براى پیوستن به حسین و یارى او اعلام آمادگى نمودند. شمار این افراد به هفتاد یا نود نفر مى رسید وتصمیم گرفتند به سوى کربلا عزیمت کنند; اما جاسوس خیانتکارى از وابستگان عمرسعد در میانشان بود که به عمرسعد گزارش داد. عمرسعد هم عنصر خشن بیرحمى چون «ازرق » رابا پانصد اسب سوار به سوى آنان گسیل کرد. ماموران، همان شب به آنان رسیدند و مانع حرکتشان شدند. ازرق به اتفاق همراهانش با مردان اسدى درگیر جنگ شد و فریادهاى حبیب بن مظاهر هم که از آنان مى خواست از سر راهشان کنار روند، به جایى نرسید.
وقتى آن گروه از بنى اسد دیدند که با جمعیت اندکشان یاراى مقابله و ایستادگى در برابر انبوه سواران دشمن را ندارند. ناگزیر در تاریکى شبانه به خانه هاى خویش برگشتند.
حبیب بن مظاهر، نزد حسین(ع) برگشت و ماجرا را به آن حضرت خبر داد. حضرت فرمود: «وماتشاؤون الا ان یشاء الله، ولاحول ولاقوة الا بالله (21) ; هر چه که خدا خواهد، همان شود، و نیرویى جز قوت پروردگار نیست.»
گرچه در آن لحظه طایفه بنى اسد نتوانستند به یارى امام بشتابند، ولى در این نیت وبا آن اخلاص و آمادگى، هوادار اهل یت بودند، و همانها بودند که پس از پایان ماجراى عاشورا و به اسارت رفتن اهل بیت، به سرزمین خونین کربلا آمدند، تا آن جنازه هاى مطهر را به خاک بسپارند. امام سجاد(ع) هم به صورت یک نقابدار جوان، براى راهنمایى آنان در شناسایى و دفن پیکر شهدا، به آن محل آمد.
تبلیغ در جبهه
دیدیم که حبیب بن مظاهر براى سعادتمند کردن دیگران چقدر دلسوزانه تلاش مى کرد،حتى با صحبتهایش براى جمعى از «بنى اسد»، آنان را آماده فداکارى در راه امام کرده بود، که ممانعت نیروهاى دشمن، امکان پیوستن آنان را به کاروان حق از بین برد.
تبلیغ روى افراد، جهت جذب نمودن به حق و دور کردن آنان از آلودگى به ننگ همراهى با یزیدیان و جنگیدن با حسین، حتى در عرصه کارزار هم از یاد حبیب نمى رفت.
عمرسعد وقتى به کربلا رسید، براى گفتگو با حسین، چند پیک در چند نوبت پیش آن حضرت فرستاد. اولى که عنصر پلید و خائنى به نام «کثیر بن سعد» بود، از سوى یاران حسین رد شد; زیرا موجود خطرناک و تروریستى بود و حاضر نشد براى رسیدن به حضور امام، حتى سلاحش را بر زمین بگذارد و بالاخره برگشت.
عمرسعد، شخص دیگرى به نام «قرة بن قیس » فرستاد. وقتى پیش مى آمد، حسین بن على پرسید: آیا او را خوب مى شناسید؟
حبیب بن مظاهر پاسخ داد: آرى، نامش قره است و مادرش از قبیله ماست، او پسر خواهر ما محسوب مى شود، من او را قبلا به حسن عقیده مى شناختم. او کسى نبود که با یزیدیان همگام باشد، اهل ایمان و تقوا بود و گمان نمى کردم که سرانجام کارش به همکارى با سپاه کوفه منجر گردد!
قره به حضور حسین بن على(ع) رسید و گفتگوهایى انجام دادند و پیام عمر سعد را به امام رسانید. وقتى که مى خواست برگردد حبیب به او گفت: اى قره! خدا رحمتت کند! کجا؟ به سوى ظالمان مى روى؟ بیا حسین را یارى کن، عزت ما به برکت پدران اوست.
قره گفت: پاسخ حسین را مى رسانم، آن گاه فکر خواهم کرد (22) .
ولى قره رفت و باز نیامد (23) .
مورد دیگر، سخنرانى براى سپاه دشمن در عصر روز نهم محرم بود. وقتى عصر آن روز، انبوهى از سپاه عمرسعد به اردوگاه امام هجوم آوردند، حسین بن على(ع) برادرش عباس را مامورکرد، تا از نیت و برنامه این مهاجمان براى او خبر آورد. عباس همراه بیست نفر از سواران که حبیب و زهیر هم جزء آنان بودند - تا پیش روى گروه مهاجم تاختند.
عباس پرسید: چه شده و چه مى خواهید؟ گفتند: فرمان امیر، عبیدالله زیاد رسیده است که یا جنگ، یا تسلیم بى قیدو شرط. عباس فرمود: شتاب نکنید، تا از ابا عبدالله الحسین(ع) کسب نظر و تکلیف کنیم. دیگران ایستادند و عباس بن على با شتاب به سوى حسین برگشت. در این فاصله یاران حسین با آنان گفتگوهایى داشتند. حبیب بن مظاهر به زهیر گفت: اگر مى خواهى با آنان صحبت کن، یا من صحبت کنم. زهیر گفت: چون تو پیشنهاد کردى، خودت سخن آغاز کن. حبیب، رو به آن گروه کرده و گفت:
«به خدا سوگند! فرداى قیامت، چه بد مردمانى هستند، آنان که با خداوند در حالى رو به رو خواهند شد که فرزندان و ذریه پیامبرش را کشته اند و بندگان عابد و شب زنده داران سحرخیز و ذاکران خدا را به قتل رسانده اند... (24) .»
این سخنان - که شاید موجب بیدارى و جدانهایى مى شد و آگاهى بخش بود بر مذاق مخاطبان خوش نیامد، و یکى از آنان سخن حبیب را قطع کرد و گفت: بس کن حبیب! تو تا مى توانى خود ستایى مى کنى.
البته زهیر هم پاسخ یاوه هاى او را همان جا داد و سرانجام قرار بر این شد که آن لحظه نجنگند و آن شب تا فردا صبح مهلتى داده شود (25) . حبیب و دیگر یاران حسین درآن آخرین شب نورانى به نیایش و عبادت پرداختند.
شب عاشورا
آن شب، هر کس آخرین توشه معنوى خویش را از زندگى بر مى گرفت. حسین بن على(ع) به تنهایى از خیمه خویش خارج شد، تا از خندقها ووضعیت پشت خیمه ها بازدید کند.متوجه شد که «نافع » (یکى از یارانش) هم در پى او مى آید.
پرسید: کیست؟ نافع است؟
نافع بن هلال پاسخ داد: آرى، منم فدایت شوم، اى فرزند پیامبر!
امام پرسید: چه چیزى باعث شد در این هنگام از شب بیرون آیى؟
نافع: سرور من! بیرون آمدن شما در این شب به سوى این فاسد تبهکار (ابن سعد) مرا نگران ساخت.
امام: بیرون آمدم تا پستى و بلندیهاى اینجا را بررسى کنم، که مبادا کمین گاهى براى حمله دشمن از پشت باشد.
آنگاه در حالى که امام دست چپ نافع راگرفته بود و باز مى گشت، فرمود: «همان است، همان است، به خدا سوگند که وعده اى است که تخلف ندارد!» (اشاره به شهادت خویش در آن سرزمین).
و به نافع گفت: اى نافع! از میان این کوه راهى پیدا کن و خودت را نجات بده.
نافع گفت: آقاى من! مادرم به عزایم بنشیند، اگر چنین کنم! به خدا هرگز از شما جدا نخواهم شد تا رگهاى گردنم قطع گردد....
امام از نافع جدا شد و درون خیمه خواهرش زینب(ع) رفت. نافع ایستاده بود و انتظار حسین را مى کشید.
زینب به برادرش گفت: آیا از باطن یارانت اطمینان خاطردارى که هنگام سختى و کشاکش نیزه ها تو را رها نکنند؟
امام فرمود: آرى خواهرم! اینان را آزموده ام. همه اینان دلیرمردانى هستند که شیفته شهادتند، آن گونه که کودک به شیر مادرش مشتاق است.
نافع که سخنان این خواهر و برادر را شنیده بود، بسرعت نزد حبیب بن مظاهر آمد و آن گفتگو و همچنین تعبیر امام را درباره اصحابش براى او نقل کرد.
حبیب بن مظاهر گفت: به خدا سوگند! اگر خلاف انتظار امام نبود، هم اکنون مى رفتم و تا شمشیر در کف دارم با آنان مى جنگیدم.
نافع گفت: برادرم! دختران رسول خدا را در حال اضطراب خاطر واگذاشتم، بیا به اتفاق دیگر اصحاب، حضورشان برسیم و دلهایشان را آرام کرده و ترس را از آنان زایل کنیم.
حبیب بن مظاهر، همرزمان را در آن شب مقدس، چنین صدا زد:
«انصار خدا و پیامبر کجایند؟
انصار فاطمه و یاران اسلام و اصحاب حسین کجایند؟»اصحاب همچون شیران خشمگین، با شتاب از خیمه ها بیرون آمدند، عباس بن على هم در میانشان بود، که به خواسته حبیب، عباس و دیگر افراد از بنى هاشم به خیمه هاى خود بازگشتند. حبیب ماند و بقیه اصحاب.
آنگاه حبیب بن مظاهر رو به آن قهرمانان غیور و با حمیت، آنچه را که از نافع شنیده بود بیان کرد، تا میزان آمادگى آنان را ببیند.
اصحاب، شمشیرها را از نیام کشیدند و گفتند: حبیب! به خدا قسم! اگر دشمن به سوى ما سرازیر شود، سرهایشان را شکار کرده و آنان را به بزرگانشان ملحق خواهیم نمود و نگهبان عترت و ذریه پیامبر خواهیم بود.
حبیب گفت: پس با هم به سوى حرم رسول الله برویم و ترسشان را زایل کنیم.
همگى رفتند و بین طنابهاى خیمه ها ایستادند.
حبیب گفت:
سلام بر شما اى سروران ما! سلام برشما اى خاندان رسالت! این شمشیرهاى جوانانتان است که سوگند خورده اند آن را غلاف نکنند، تا اینکه به گردن بدخواهان شما برسانند، و این هم نیزه غلامان شماست که سوگند خورده اند آن را کنار ننهند، مگر اینکه در سینه آنان که ندا دهنده شما را پراکنده ساختند، بنشانند. (26)
در این لحظه، حسین بن على(ع) بیرون آمد، و در مقام قدردانى و تشکر از این همه ایثار و فداکارى، به آنان فرمود:«اصحاب من! خداوند از سوى اهل بیت پیامبرتان، بهترین پاداش را به شما بدهد!» (27)
یاران امام مى دانستند که این لحظه هاى پربها در این آخرین شب، ارزشمندترین سرمایه هاى آنان است که به ملکوت اعلى و به جاودانگى شهادتشان مى رساند.
یک شب، و این همه سرشار از ارزش، یک شب، و این همه گرانبها و قدر گونه، دریغ بر کسى که ارزش شبهاى قدر زندگى خویش را نشناسد! و یاران حسین، چه خوب از بهاى «شب عاشورا» آگاه بودند.
شبى که بیعت خود را زهمرهان برداشت امیر عشق، ز دل خاست واى واى حبیب زدل به دوست چنین گفت: کاى چراغ امید تویى قرار دل و مایه بقاى حبیب کجا روم، چه کنم؟ بى تو چون توانم نیست خدا نیاورد آن روز از براى حبیب حبیب اگر چه بود پیر، عشق اوست جوان ببین هزار شرر شوق در دعاى حبیب (28)
و اگر جز این بود، حبیب، محبوب دلها نمى شد و نام جاوید نمى یافت.
شوق شهادت
پیر شهر خاموشم، مرد جان فشانیها پیرم و به سر دارم، عشقى از جوانیها ری گ ری گ این صحرا مى شناسد عشقم را بس که هر کجا دادم، عشق را نشانیها (29)
شعار نیست، واقعیت است; شادى براى مرگ، و شوق براى شهادت.
وقتى کسى میان خود و دیدار خدا و بهشت جاودان و رسیدن به حضور پیامبر و ائمه و صدیقان و شهیدان بزرگ، فقط یک شب فاصله مى بیند،و خود را در آستانه این فیض بزرگ مشاهده مى کند، اگر براستى از راه و هدف ومقصد خویش، در این «سیر الى الله » آگاه باشد و شادى نکند، پس چه کند؟ خوشحالى از شهادت، ویژه کسانى است که به این آگاهى ارزشمند و به علم الیقین رسیده باشند، و حبیب بن مظاهر، از این جماعت بود.
اصحاب امام حسین وقتى دانستند که در پیش روى یادگار پیامبر و امام بزرگوار خویش، در راه خدا کشته خواهند شد، از خوشحالى در پوست نمى گنجیدند و به شوخى و مزاح مى پرداختند. حبیب بن مظاهر در حالى که مى خندید و شادى وجودش را فرا گرفته بود، پیش اصحاب رفت. یکى از آنان به نام «یزید بن حصین تمیمى » از روى نارضایتى و اعتراض گف:
«الآن که وقت شوخى و خنده نیست!»
حبیب بن مظاهر جوابى داد که ازعمق ایمان او خبر مى داد; گفت: «براى خوشحالى چه موقعیتى بهتر از حالا؟! به خدا سوگند! چیزى نمانده که این طغیانگران با شمشیرهایشان بر ما بتازند و ما به حورالعین بهشت برسیم.» (30)
یکى دیگر هم از اصحاب که شادى و شوخى مى کرد، وقتى از روى تعجب به او گفتند: ال آن که زمان انجام دادن کار بیهوده نیست! گفت: بستگان من مى دانند که من نه در جوانى و نه در پیرى، اهل بیهودگى ولغو نبوده ام، اما شادم از آنچه که ملاقاتش خواهیم کرد. فاصله ما تا بهشت، حمله این قوم با شمشیرهایشان است. (31)
این گونه شوق شهادت طلبى را در کجا مى توان یافت؟ جز در مکتبهاى الهى و در سایه تعلیمات اولیاى دین و حجتهاى پروردگار که این گونه افق بینش هواداران راگسترده و عمیق و روشن مى سازند! از نمونه هاى عینى این روحیه در میان رزمندگان اسلام در جبهه هاى نورانى دفاع مقدس سخن نمى گوییم، که هر چه هست، همه الهام از کربلاست و اینان شاگردان مکتب عاشوراى حسینى اند.
عاشورا، روز حماسه
صبح عاشورا، پس از نماز صبح، در اردوگاه امام آمادگى زیادى براى جانبازى و ایثار جان به چشم مى خورد. حسین بن على(ع) نیروهاى خود را آرایش نظامى داد; حبیب بن مظاهر را فرمانده جناح چپ نیروهاى خویش ساخت و زهیر را به جناح راست گماشت.
نیروهاى امام گرچه اندک بودند، ولى یک دنیا عظمت و شجاعت و ایمان را با خود به همراه داشتند. حبیب بن مظاهر از برجسته ترین اصحاب امام بود. در حمله هاى انفرادى، هر کس در میدان او را صدا مى زد، بسرعت درخواست او را اجابت مى کرد و رویاروى حریف مى ایستاد. از جمله یک بار، «سالم » غلام زیاد، و «یسار» غلام عبیدالله براى جنگ به میدان آمدند و مبارز طلبیدند.
یسار با غرور و تکبر پا به میدان نهاد و اعلام کرد که تنها باید یکى از چند نفر: حبیب، زهیر و یا بریر (از سرداران سپاه امام) به مبارزه با من بیایند. حبیب و بریر بسرعت ازجابرخاستند، ولى امام حسین به آنان اجازه نفرمود و «عبدالله بن عمیر» را که داوطلب بعدى بود، به جنگ آن دو فرستاد. عبدالله هم هر دو عنصر ناپاک را به هلاکت رساند. (32)
حبیب در همه صحنه ها حضور داشت و در دفاع از امام و تقویت جبهه او، با شمشیر و زبان و خطابه و هر کارى که از او ساخته رسالت خود را بود انجام مى داد.
در همان صبح عاشورا که امام حسین براى ارشاد دشمن واتمام حجت بر آنان، آن خطابه پرشور و بیدارگرش رابیان فرمود: «نسب مرا در نظر بگیرید و بنگرید که آیا کشتن من به صلاح شماست؟ آیا من پسر دختر پیامبرتان نیستم؟...»
شمر سخن آن حضرت را قطع کرد و گفت: «او (امام) خدا را بر یک حرف (بطور سطحى و ظاهرى) پرستش مى کند (33) ، اگر بدانم که او چه مى گوید»غیرت دینى حبیب بن مظاهر نگذاشت که او تماشا گرهتاکى و اهانت شمر باشد در پاسخ او گفت:
«به خدا قسم! مى بینم که تو خدا را بر هفتادحرف مى پرستى (کنایه از انحراف شدید شمر و ساختگى بودن تدین او) من هم شاهدم که در گفته ات (که حرف حسین را نمى فهمى) راست مى گویى... خداوند بر قلب تو مهر زده و از درک حقیقت محرومى...» (34)
بدین ترتیب شمر منکوب شد و امام همچنان به سخنان خود ادامه داد.
جنگ تن به تن شروع شده بود; یاران فداکار امام، در آن مقطع تاریخى، یکایک به جهاد مى پرداختند و پس از مبارزاتى به شهادت مى رسیدند.
مسلم بن عوسجه (از دوستان دیرین حبیب) وقتى به میدان رفت و در آخرین لحظه ها بر زمین افتاد، در خون خود مى غلطید که هم حسین بن على و هم حبیب بن مظاهر بر بالین او حاضر شده بودند. هنوز رمقى در تن مسلم بود که حبیب به او گفت:
مسلم! برایم مرگ تو سخت وناگوار است! تو را به بهشت مژده مى دهم.
مسلم با صداى ضعیفى گفت: خداوند تو را مژده بهشت دهد!
آنگاه حبیب افزود:
مسلم! اگر بعد از تو کشته نمى شدم، دوست داشتم که تمام وصیتهایت را به من بگویى، چرا که تو هم در قرابت و هم در دین بر گردن من حق دارى.
مسلم بن عوسجه که با زحمت سعى مى کرد سخن بگوید، گفت: تو را وصیت مى کنم به این مرد (امام حسین)، تا دم مرگ با او باش و در رکابش بمیر!
حبیب گفت:به خداى کعبه سوگند که چنین خواهم کرد (35) ، و چشمان مسلم بن عوسجه براى همیشه بسته شد.
این وفادارى خالصانه این دو دوست نسبت به امام بود که آنان را در زمره برترین شهداى کربلا قرار داد; یاد هر دو گرامى باد.
ظهر عاشورا، امام حسین(ع) براى بر پاداشتن آخرین نماز، مهلتى خواست. «حصین بن تمیم » - که از نیروهاى خبیث دشمن بود فریاد زد: حسین! نماز تو که قبول نیست!
حبیب بن مظاهر از این اهانت لئیمانه خشمگین شد و درپاسخ آن مرد گفت: خیال کرده اى که نماز خاندان پیامبر قبول نیست، ولى نماز تو قبول است، اى الاغ! سپس به یکدیگر حمله کردند; حبیب بن مظاهر با شمشیر بر سر اسب حصین بن تمیم زد، اسب بر زمین افتاد و سوارش را هم بر زمین کوبید. بلافاصله دوستانش شتافتند و اور ا از چنگ حبیب بن مظاهر خلاص کردند، و حبیب خطاب به آنان چنین گفت:
اى بدترین قوم از نظر نام و نیرو، سوگند مى خورم که اگر ما به اندازه شما یا جزئى از شما بودیم، از بیم شمشیرهاى ما فرار مى کردید و دشت را رها مى ساختید. (36)
آخرین لحظه هاى فداکارى حبیب بن مظاهر فرا رسید. آن مجاهد پیر و سالخورده که خون در رگهایش هنوز جوان بود، با شمشیرى آخته به آنان حمله کرد و با چنان شور و حماسه اى پیش تاخت که عرصه کارزار را به تلاطم در آورد. او در حالى که به میان سپاه دشمن نفوذ کرده بود و آنان را از دم تیغ مى گذراند، این گونه رجز مى خواند:
«من، حبیب، پسر مظاهرم و زمانى که آتش جنگ برافروخته شود، یکه سوار میدان جنگم. شما گرچه ازنظر نیرو و نفر از ما بیشترید، لیکن ما از شما مقاومترو وفادارتریم; حجت و دلیل ما برتر، ومنطق ماآشکارتر است و ازشما پرهیزکارتر و استوارتریم.» (37)
حبیب بن مظاهر با آن کهنسالى، شمشیر مى زد و دشمنان را مى کشت. حدود 62 نفر از یزیدیان را به خاک افکند و همچنان دلاورانه مى جنگید، تا اینکه شمشیرى بر فرق او اصابت کرد و یکى هم با سرنیزه به او حمله کرد و حبیب بر زمین افتاد. حصین بن تمیم که چند لحظه قبل با خفت و خوارى از چنگ حبیب گریخته بود، به تلافى آن شکست و بى آبرویى به حبیب حمله کرد و حبیب بن مظاهر را که مى خواست دوباره براى جنگ برخیزد، با ضربه اى بر سرش، دوباره به زمین افکند.
موهاى سفید صورتش از خون رنگین شد. دستها را بالا آورد که خون را از برابر دیدگانش پاک کند و بهتر بتواند صحنه نبرد را و دوست و دشمن را باز شناسد، که نیزه اى او را از پاى افکند و بر خاک افتاد.
رمقى در تن داشت و خرسند بود که «جان » خویش را در راه حق مى دهد و «خون » خود را در پاى نهال حقیقت و دین نثار مى کند.
«بدیل بن صریم » که اولین ضربه کارى را بر حبیب وارد کرده بود، پیاده شد و خود را به حبیب رساند و با عجله، سر مطهر این شهید بزرگ را از تن جدا کرد (38) .
داغ این شهید، بر یاران حسین(ع) بسیار گران بود; حسین بن على خود را به بالین او رساند، تا شهادتش را - که معراج جان به آستان جانان بود - تبریک گوید.
شهادت حبیب بن مظاهر، چنان در حسین بن على(ع) اثر گذاشته بود که در شهادتش فرمود:«پاداش خود و یاران حامى خود را از خداى تعالى انتظار مى برم.» (39)
درود خدا و رسول بر حبیب بن مظاهر اسدى.
(پایان)
منابع تحقیق
1. ابصارالعین فى انصارالحسین(ع) محمد بن طاهر سماوى، مکتبة البصیرتى، قم: بى تا.
2. الاخبار الطوال، ابن قتیبه دینورى، منشورات شریف رضى، قاهره: 1960م.
3. الارشاد، محمد بن محمد بن النعمان (مفید)، دوجلدى، بى نا، بى جا: بى تا.
4. اسرارالشهاده، فاضل در بندى، منشورات الاعلمى، تهران: بى تا.
5. اعیان الشیعه، سید محسن امین، دارالتعارف للمطبوعات، بیروت: 1403 ق.
6. انصارالحسین، محمد مهدى شمس الدین، مؤسسة البعثه، تهران: بى تا.
7. بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، مؤسسة الوفاء، بیروت: 1403.
8. تاریخ طبرى، محمد بن جریرطبرى، بى نا، لیدن: بى تا.
9. حیاة الامام الحسین بن على(ع)، باقر شریف القرشى، دارالکتب العلمیه، قم: 1397 ق.
10. رجال کشى، ابو عمرو محمد بن عمر کشى، دانشگاه مشهد، بى جا: بى تا.
11. سفینة البحار، شیخ عباس قمى، انتشارات فراهانى، تهران: بى تا.
12. المجالس الفاخره، سید شرف الدین عاملى، بى نا، بى جا: بى تا.
13. مقتل الحسین(ع)، عبدالرزاق المقرم، مکتبة البصیرتى، قم: 1383 ق.
پى نوشتها:
1. در زیارتى که آن حضرت به «صفوان جمال » تعلیم داد آمده است: «السلام علیکم یا اولیاء الله واحبائه، السلام علیکم یا اصفیاء الله واودائه...» (علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 98، ص 201).
2. مظاهر، بروزن موافق. در برخى منابع هم مظهر، بروزن مطهر نقل شده است; هر چند که مشهور در زبانها به فتح میم است.
3. محمد بن طاهر سماوى، ابصار العین فى انصار الحسین، ص 56.
4. محدث قمى، سفینة البحار، ج 1، ص 405.
5. یکى از شغلهاى میثم تمار، خربزه فروشى بود.
6. کشى، رجال، ص 78; سفینة البحار ج 1، ص 405.
7و8. ابصار العین فى انصار الحسین، ص 56.
9. امالى منتجبه، ص 49، به نقل از حبیب بن مظاهر، ص 54و55.
10. عنوان و لقب جمعى از یاران على - علیه السلام - بود که با آن حضرت پیمان بر شهادت و بر بهشت بسته بودند، آنان نیروهاى ویژه و همیشه آماده اى بودند که گوش به فرمان امام و مطیع محض دستور او بودند.
11.مهدى شمس الدین، انصارالحسین، ص 66.
12.سید محسن امین، اعیان الشیعه، ج 4، ص 554.
13. الاخبار الطوال، ص 221.
14. شیخ مفید، ارشاد، ص 203.
15. تاریخ طبرى، ج 7، ص 237.
16. اعیان الشیعه، ج 4، ص 554; ابصار العین فى انصار الحسین ص 57.
17. حوادث مربوط به نهضت مسلم بن عقیل را در جزوه مسلم بن عقیل، از مجموعه «آشنایى با اسوه ها» مطالعه کنید.
18. شعر از: م - دهقان.
19. فاضل دربندى، اسرار الشهاده، ص 390.
20. اعیان الشیعه، ج 4، ص 554.
21.باقر شریف القرشى، حیاة الامام الحسین بن على، ج 3، ص 142.
22. تاریخ طبرى، ج 7، ص 310; ارشاد، ص 227.
23. ظاهرا قره وقتى به خود آمد که بسیار دیر شده بود. او در عصر عاشورا تنهایى اسیران را دید و آه و سوگوارى آنان را بر سر نعش شهدا شنید و آنها را نقل کرد. ناقل این صحنه ها بخصوص سخنان زینب، همین قرة بن قیس است.
24. تاریخ طبرى، ج 7، ص 318; عبدالرزاق المقرم، مقتل الحسین، ص 256.
25. مقتل الحسین، ص 256.
26. عبدالحسین شرف الدین، المجالس الفاخره فى م آتم العترة الطاهرة، ص 92 - 94.
27. تاریخ طبرى، ج 7، ص 329; ارشاد، ص 234.
28. از: استاد محمد حسین بهجتى (شفق).
29. از: محمد فخار زاده.
30. رجال کشى، ص 53; حیاة الامام الحسین، ج 3، ص 175.
31. حیاة الامام الحسین، ج 3، ص 176.
32. تاریخ طبرى، ج 7، ص 336.
33. اشاره به آیه یازدهم سوره حج است: «ومن الناس من یعبد الله على حرف...».
34. تاریخ طبرى، ج 7، ص 329; ارشاد، ص 234.
35. اعیان الشیعه، ج 4، ص 555.
36. اقسم لو کنا بکم اعدادا او شطرکم، ولیتم الاکتادا یا شر قوم حسبا وآدا
(تاریخ طبرى)
37.انا حبیب و ابى مظهر فارس هیجاء و حرب تسعر انتم اعد عدة واکثر ونحن او فی منکم و اصبر ونحن اعلى حجة و اظهر حقا واتقى منکم و اعذر
«تاریخ طبرى، ج 7، ص 347; شیخ عباس قمى، نفس المهموم، ص 145».
38.تاریخ طبرى، ج 7، ص 348.
39.ابصار العین فى انصار الحسین، ص 60; اعیان الشیعه، ج 4، ص 555.




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٥/٦/۱٧ توسط فرزانه حبوطی

 بسم الله الرحمن الرحیم

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ اَمیرِ­الْمُؤْمِنینَ وَابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیّینَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا ثارَ اللَّهِ وَابْنَ ثارِهِ وَالْوِتْرَ الْمَوْتُورَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَ عَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائِکَ عَلَیْکُمْ مِنّى جَمیعاً سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصیبَةُ بِکَ عَلَیْنا وَ عَلى جَمیعِ اَهْلِ الْاِسْلامِ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصیبَتُکَ فِى السَّمواتِ عَلى جَمیعِ اَهْلِ السَّمواتِ فَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ عَلَیْکُمْ اَهْلَ الْبَیْتِ و لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً دَفَعَتْکُمْ عَنْ مَقامِکُمْ وَ اَزالَتْکُمْ عَنْ مَراتِبِکُمُ الَّتى رَتَّبَکُمُ اللَّهُ فیها

سلام بر تو اى ابا عبد اللَّه؛ سلام بر تو اى فرزند رسول خدا؛ سلام بر تو اى فرزند امیر المؤمنین و اى فرزند سیّد اوصیا؛ سلام بر تو اى فرزند فاطمه زهرا سیّده زنان اهل عالم؛ سلام بر تو اى کسى که از خون پاک تو و پدر بزرگوارت خدا انتقام مى‏کشد؛ و از ظلم و ستم وارد بر تو دادخواهى مى‏کند. سلام بر تو و بر ارواح پاکى که در حرم مطهرت با تو مدفون شدند. بر جمیع شما  تا ابد از من درود و تحیت و سلام خدا باد. تا دلیل و نهار در جهان بر قرار است. اى ابا عبد اللَّه همانا تعزیتت (در عالم) بزرگ و مصیبتت در جهان بر ما شیعیان و تمام اهل اسلام سخت و عظیم و ناگوار و دشوار بود. و تحمل آن مصیبت بزرگ در آسمانها بر جمیع اهل سموات نیز سخت و دشوار بود. پس خدا لعنت کند امتى که اساس ظلم و ستم را بر شما اهل بیت رسول بنیاد کردند و خدا لعنت کند امتى را که شما را از مقام و مرتبه (خلافت) خود منع کردند و رتبه‏ هایى که خدا مخصوص به شما گردانیده بود، از شما گرفتند.

 

وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً قَتَلَتْکُمْ وَ لَعَنَ اللَّهُ الْمُمَهِّدینَ لَهُمْ بِالتَّمْکینِ مِنْ قِتالِکُمْ بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَیْکُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ اَشْیاعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْلِیائِهِمْ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ اِلى یَوْمِ الْقِیمَةِ وَ لَعَنَ اللَّهُ آلَ زِیادٍ وَ آلَ مَرْوانَ وَ لَعَنَ اللَّهُ بَنى اُمَیَّةَ قاطِبَةً وَ لَعَنَ اللَّهُ ابْنَ مَرْجانَةَ وَ لَعَنَ اللَّهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ لَعَنَ اللَّهُ شِمْراً وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتالِکَ بِاَبى اَنْتَ وَ اُمّى لَقَدْ عَظُمَ مُصابى بِکَ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَکْرَمَ مَقامَکَ وَ اَکْرَمَنى بِکَ اَنْ یَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِکَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَیْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ اَللَّهُمَّ اجْعَلْنى عِنْدَکَ وَجیهاً بِالْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ فِى الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ

خدا لعنت کند آن امتى که شما را کشتند و خدا لعنت کند آن مردمى را که از امراى ظلم و جور براى قتال با شما اطاعت کردند. من به سوى خدا و به سوى شما از آن ظالمان و شیعیان آنها و پیروان و دوستانشان بیزارى مى‏جویم. اى ابا عبد اللَّه من تا قیامت سلم و صلحم با هر که با شما صلح است و در جنگ و جهادم با هر که با شما در جنگ است. خدا لعنت کند آل زیاد و آل مروان را. و خدا لعنت کند بنى­امیه را تمامی و لعنت کند پسر مرجانه را و لعنت کند عمر سعد را و خدا لعنت کند شمر را. و خدا لعنت کند گروهى را که اسبها را براى جنگ با حضرتت زین و لگام کردند و بر تو بناگاه هجوم آوردند و براى جنگ با تو مهیا گشتند. پدر و مادرم فداى تو باد؛ تحمل حزن و مصیبت بر من  به واسطه ظلم و ستمى که بر شما رفته سخت دشوار است. پس از خدایى که مقام تو را گرامى داشت و مرا هم به واسطه دوستى تو عزّت بخشید از او درخواست می­کنم که روزى من گرداند تا با امام منصور از اهل بیت محمد صلى اللَّه علیه وآله خون­خواه تو باشم. پروردگارا مرا به واسطه حضرت حسین نزد خود در دو عالم وجیه و آبرومند گردان.

یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ وَ اِلى اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى فاطِمَةَ وَ اِلَى الْحَسَنِ وَ اِلَیْکَ بِمُوالاتِکَ وَ بِاْلبَرائَةِ مِمَّنْ اَسَّسَ اَساسَ ذلِکَ وَ بَنى عَلَیْهِ بُنْیانَهُ وَ جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَیْکُمْ وَ عَلى اَشْیاعِکُمْ بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَیْکُمْ مِنْهُمْ وَ اَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ ثُمَّ اِلَیْکُمْ بِمُوالاتِکُمْ وَ مُوالاةِ وَلِیِّکُمْ وَ بِالْبَرائَةِ مِنْ اَعْدائِکُمْ وَالنَّاصِبینَ لَکُمُ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرائَةِ مِنْ اَشْیاعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ وَ وَلِىٌّ لِمَنْ والاکُمْ وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عاداکُمْ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَکْرَمَنى بِمَعْرِفَتِکُمْ وَ مَعْرِفَةِ اَوْلِیائِکُمْ وَ رَزَقَنِى الْبَرائَةَ مِنْ اَعْدائِکُمْ اَنْ یَجْعَلَنى مَعَکُمْ فِى الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ

اى ابا عبد­اللَّه من به درگاه خدا تقرب جسته و به درگاه رسولش و به نزد حضرت فاطمه و حضرت حسن و به حضرت تو قرب مى‏طلبم به واسطه محبت و دوستى تو. و بیزارى از کسانى که اساس و پایه ظلم و بیداد را بر شما بنا نهادند و بیزارم از پیروان آنها و به درگاه خدا و نزد شما اولیاء خدا از آن مردم ستمکار ظالم بیزارى مى‏جویم و اول به درگاه خدا؛ سپس نزد شما تقرب مى‏جویم به سبب دوستى شما و دوستى دوستان شما و به سبب بیزارى جستن از دشمنان شما. و بیزارى از مردمى که با شما به جنگ و مخالفت برخاستند و از شیعیان و پیروان آنها هم بیزارى می­جویم. اى بزرگواران من سلم و صلحم با هر کس که با شما صلح است و در جنگ و مخالفتم با هر کس که با شما به جنگ است و دوستم با دوستان شما و دشمنم با دشمنان شما. پس از کرامت حق درخواست مى‏کنم به معرفت شما و دوستان شما مرا گرامى سازد و همیشه بیزارى از دشمنان شما را روزى من فرماید و مرا در دنیا و آخرت با شما  قرار دهد.

 
وَ اَنْ یُثَبِّتَ لى عِنْدَکُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِى الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ وَ اَسْئَلُهُ اَنْ یُبَلِّغَنِىَ الْمَقامَ الْمَحْمُودَ لَکُمْ عِنْدَ­اللَّهِ وَ اَنْ یَرْزُقَنى طَلَبَ ثارى مَعَ اِمامٍ هُدىً ظاهِرٍ ناطِقٍ بِالْحَقِّ مِنْکُمْ وَ اَسْئَلُ اللَّهِ بِحَقِّکُمْ وَ بِالشَّأْنِ الَّذى لَکُمْ عِنْدَهُ اَنْ یُعْطِیَنى بِمُصابى بِکُمْ اَفْضَلَ ما یُعْطى مُصاباً بِمُصیبَتِه مُصیبَةً ما اَعْظَمَها وَ اَعْظَمَ رَزِیَّتَها فِى الْاِسْلامِ وَ فى جَمیعِ السَّمواتِ وَالْاَرْضِ اَللَّهُمَّ اجْعَلْنى فى مَقامى هذا مِمَّنْ تَنالُهُ مِنْکَ صَلَواتٌ وَ رَحْمَةٌ وَ مَغْفِرَةٌ اَللَّهُمَّ اجْعَلْ مَحْیاىَ مَحْیا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ

و در دو عالم به مقام صدق و صفاى با شما مرا ثابت بدارد و باز از خدا درخواست می­کنم که به مقام محمودى که خاص شما  است مرا برساند. و مرا نصیت کند که در رکاب امام زمان شما اهلبیت، که هادى و ظاهر شونده ناطق به حق است؛ خون­خواه باشم. و از خدا به حق شما و به شأن و مقام تقرب شما نزد خدا در خواست مى‏کنم، که ثواب غم و حزن و اندوه مرا به واسطه مصیبت بزرگ شما، بهترین ثوابى که به هر مصیبت زده‏اى عطا مى‏کند به من آن ثواب را عطا فرماید. و مصبت شما آل محمد در عالم اسلام بلکه در تمام عالم سماوات و ارض چقدر بزرگ بود و بر عزادارانش تا چه حد سخت و ناگوار گذشت. پروردگارا مرا در این مقام که هستم از آنان قرار ده که درود و رحمت و مغفرتت شامل حال آنها است. پروردگارا مرا به آیین محمد و آل اطهارش زنده بدار و گاه رحلت هم به آن آیین بمیران.

اَللَّهُمَّ اِنَّ هذا یَوْمٌ تَبَرَّکَتْ بِهِ بَنُو اُمَیَّةَ وَ ابْنُ آکِلَةِ الْاَکْبادِ اللَّعینُ ابْنُ اللَّعینِ عَلى لِسانِکَ وَ لِسانِ نَبِیِّکَ صَلَى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ فى کُلِّ مَوْطِنٍ وَ مَوْقِفٍ وَقَفَ فیهِ نَبِیُّکَ صَلَى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ اَللَّهُمَّ الْعَنْ اَباسُفْیانَ وَ مُعاوِیَةَ وَ یَزیدَ بْنَ مُعاوِیَةَ عَلَیْهِمْ مِنْکَ اللَّعْنَةُ اَبَدَ الْآبِدینَ وَ هذا یَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِیادٍ وَ آلُ مَرْوانَ بِقَتْلِهِمُ الْحُسَیْنَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیْهِ اَللَّهُمَّ فَضاعِفْ عَلَیْهِمُ اللَّعْنَ مِنْکَ وَالْعَذابَ الْاَلیمَ اَللَّهُمَّ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَیْکَ فى هذَا الْیَوْمِ وَ فى مَوْقِفى هذا وَ اَیَّامِ حَیاتى بِالْبَرائَةِ مِنْهُمْ وَاللَّعْنَةِ عَلَیْهِمْ وَ بِالْمُوالاتِ لِنَبِیِّکَ وَ آلِ نَبِیِّکِ عَلَیْهِ وَ عَلَیْهِمُ السَّلامُ.

پروردگارا این روز؛ روزى است که مبارک می دانستند آن را بنى امیه و پسر جگر خوار و یزید پلید لعین، پسر معاویه ملعون در زبان تو و زبان رسول تو صلى اللَّه علیه و آله در هر مسکن و منزل که رسول تو توقف داشت (همه جا او را به لعن یاد کرد). پرورگارا لعنت فرست بر ابى­سفیان و بر پسرش معاویه و پسرش یزید پلید. بر همه آنان لعن ابدى فرست و این روز (عاشوراء) روزى است که آل زیاد بن ابیه لعین و آل مروان بن حکم خبیث، به واسطه قتل حضرت حسین صلوات اللَّه علیه شادان بودند. پروردگارا تو لعن و عذاب الیم آنان را چندین برابر گردان. پروردگارا من به تو در این روز و در این مکان و در تمام دوران زندگانى به بیزارى جستن و لعن بر آن ظالمان و دشمنى آنها و بدوستى پیغمبر وآل اطهار او  تقرّب می­جویم.

 
سپس 100 مرتبه می­گویی:
اَللَّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِکَ اللَّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَیْنِ وَ شایَعَتْ وَ بایَعَتْ و تابعت عَلى قَتْلِهِ اَللَّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمیعاً.

پروردگارا تو لعنت فرست بر اوّل ظالمى که در حق محمد و آل پاکش صلوات الله علیهم ظلم و ستم کرد. و آخرین ظالمى که از آن ظالم نخستین در ظلم تبعیّت کرد. پروردگارا تو بر جماعتى که بر علیه حضرت حسین بجنگ برخاستند لعنت فرست و بر شیعیانشان و بر هر که با آنان بیعت کرد و از آنها پیروى کرد. خدایا بر همه لعنت فرست.

 

و آنگاه 100 مرتبه تأکید  می­نمایی:
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَعلی اولاد الحسین عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ.

سلام بر تو اى ابا عبد اللَّه و بر ارواح پاکى که  فانی در وجود تو شدند. سلام خدا از من  بشما باد الى­الابد مادامى که شب و روزی برقرار و باقى است و خدا این زیارت مرا آخرین عهد با حضرتت قرار ندهد. سلام بر حضرت حسین و بر حضرت على بن الحسین و بر فرزندان حسین و بر اصحاب حسین.

و آنگاه می­گویی:
اَللَّهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنّى وَابْدَأْ بِهِ اَوَّلاً ثُمَّ الثَّانِىَ وَالثَّالِثَ والرَّابِعَ اَللَّهُمِّ الْعَنْ یَزیدَ خامِساً وَالْعَنْ عُبَیْدَ اللَّهِ بْنَ زِیادٍ وَابْنَ مَرْجانَةَ وَ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ شِمْراً وَ آلَ اَبى سُفْیانَ وَ آلَ زِیادٍ وَ آلَ مَرْوانَ اِلى یَوْمِ الْقِیمَةِ.

پروردگارا تو لعنت مرا مخصوص گردان باولین شخص ظالم و اول در حق اولین ظالم و آنگاه در حق دومین و سوّمین و چهارمین. پروردگارا و آنگاه لعنت فرست بر یزید پنجم آن ظالمان و باز لعنت فرست بر عبید اللَّه بن زیاد پسر مرجانه و عمر سعد و شمر و آل ابى سفیان و آل زیاد و آل مروان تا روز قیامت.

 

سپس به سجده رفته و می­گویی:
اَللَّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشَّاکِرینَ لَکَ عَلى مُصابِهِمْ اَلْحَمْدُ للَّهِ عَلى عَظیمِ رَزِیَّتى اَللَّهُمَّ ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَکَ مَعَ الْحُسَیْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَیْنِ الَّذینَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ.

ذکر سجده:
 خدایا ترا ستایش مى­کنم بستایش شکر گذاران تو؛ برغم اندوهى که بمن در مصیبت رسید. سپاس خدا را، بر عزادارى و اندوه و غم بزرگ من. پروردگارا شفاعت حضرت حسین را روزى که بر تو وارد می­شوم نصیبم بگردان. و مرا نزد خود ثابت قدم بدار به صدق و صفا در روزى که بر تو وارد می­شوم؛ با حضرت حسین و اصحابش که در راه خدا جانشان را نزد حسین فدا کردند (همنشین) باشم.

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٥/٦/۱٦ توسط فرزانه حبوطی